مهمانان ویژه حضرت زهرا(س)

قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد.

برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.

خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم.

فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.

خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع

با شکوهی برگزار شد.

می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب

از جلوی مسجد حرکت کنیم.

بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت

و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم

پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما!

لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم!

پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!

لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب!

بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته:

دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت: در کدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم،

هر شب مادر سادات حضرت زهرا(س) به ما سر می زد.اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست.

می گویند شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت زهرا(س) هستند.

پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود. به ابراهیم هادی نگاه کردم.

دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط میخورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم.

ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی

 

راوی: مصطفی صفار هرندی

برگرفته از کتاب شهید گمنام

و پا برهنه رفت…

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.

چند نفر داوطلب شدن و رفتن که معبر رو باز کنن، ۱۵ ساله بود.

چند قدم که رفت ، دیدن که برگشت، گفتند ترسیده!

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!

و پا برهنه رفت…

خاطرات سبز

دور از غرور...

او در نوجوانی مدتی به چوپانی اشتغال داشت و وقتی به فرماندهی گردان ارتقاء یافت هرگز خود را گم نکرد بلکه در یکی از اتاقهای منزل ابزار آلات چوپانی را در منظر چشم خود قرار داده بود. وقتی علت را جویا شدند در جواب گفت: «می خواهم همیشه در چشم و ذهنم باشد که در گذشته چه بودم و مغرور پست و مقام نگردم و دنیا مرا گول نزند.»

هدیه امام حسین(ع)...این هم برای تو...

هنگام تحویل سال با شادی و لبخند خوابی را که ساعتی قبل دیده بود برای خانواده چنین تعریف کرد: "صحنه ای از میدان کربلا را در خواب دیدم. امام حسین(ع) را در میان سیل جمعیت که پارچه های سفید تمیزی در دست داشتند، مشاهده کردم. همه با شور عجیبی با هم صحبت می کردند. صفا، اخلاص و نورانیت در چهره های پژمرده و خاک آلود افراد موج می زد. امام تک تک پارچه ها را بلند کرد و با رویی گشاده و لبی خندان به یارانش می داد. هفتاد و دو نفری که من هم جزء آنها بودم از امام این پارچه های سفید را دریافت کردند. من که نظاره گر این موضوع بودم سوال کردم: «این ها چیست؟» گفتند: «کفن است، یک کفن از هفتاد و دو کفن در دست امام باقی مانده بود که امام به سمت من آمد و آن را به دست من داد و گفت : این هم برای تو..."

چشم می آیم...

شب 23 ماه مبارک رمضان حال او بسیار بد بود و روی تخت بیمارستان شاهد آخرین نفسهایش بودم. لحظاتی بعد از اذان صبح در حالی که حالش بسیار وخیم بود، ناگهان دیدم به صورت نیمه نشسته روی تحت با احترامی خاص تعظیم کرد. گویا شخصی یا اشخاص بزرگواری به دیدار او آمده اند. شروع به تلاوت قرآن کرد و سپس پرسید: «این کاخها برای کیست؟» در آخر در حالی که دستهایش را با احترام روی سینه گذاشته بود، گفت : «چشم می آیم، می آیم.» آرام سر را روی تخت گذاشت و نگاهی به من انداخت و شهادتین را بر زبان جاری کرد و لحظاتی بعد روح او از قفس تن جدا شد. 

ندای حسین زمان را لبیک گوییم...

به آیندگان بگویید که ما فرزند کسی هستیم که برای یاری دین خدا رفت. ما فرزند کسی هستیم که از حسین آموخت و از محمد (ص) درس گرفت و بگویید به ما وصیت کرد که پیرو فاطمه باشیم و وارث زینب و یار حسین تا سر حد جان...و آنچنان عفیف باشیم که فاطمه را خوشحال...و آنچنان وفادار باشیم که زینب (س) را...یادشان را همیشه زنده نگه داریم و آنچنان فرزند تربیت کنیم که رضایت فاطمه را جلب کنیم. چون فاطمه (س) که حسین و حسن و زینب و کلثوم تربیت کرد و زینب را خوشحال کنیم که یار حسین زمانه باشیم و از حسین زمان پیروی کنیم و به نوای او لبیک بگوییم....

وصیت نامه شهید حشمت الله طاهری

منبع : رزمندگان شمال،لشکر25کربلا

خاطرات سبز

سر جدا...پیکر جدا...

یه آرزو داشت که همیشه به زبون می آورد.می گفت:«می خوام روز عاشورای امام حسین، عاشورایی بشم». روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا میکرد، که صدای انفجار بلند شد...وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم سرش از بدنش جدا شده...سر جدا، پیکر جدا....

(شهید محمد تکلو بیغش- قائم مقام فرمانده گردان علی اکبر)

روز عاشورا بود که آوردنش...

خیلی بی تابی می کرد منتظر دستور حمله بود پشت پیراهنش با خط قرمز نوشته بود:«یا کربلا، یا شهادت، یا حسین ما داریم می آئیم.»

 دستور حمله که داده شد، زدیم به دل دشمن. خیلی طول نکشید که عباس شهید شد. اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. بدن عباس 40 روز زیر آتیش دشمن موند. روز عاشورا بود که آوردنش...

(راوی: محمد زمانی همرزم شهید عباس زمانی)

روز عاشورا مهمان آقا هستی...

اصغر عاشق مولایش امام حسین(ع) بود.روزهای اول جنگ که بحث معنویت خیلی گسترده نبود تلاش داشت که معنویت نیروها را بالا ببرد...برادرش اسماعیل را در خواب دیده بود که به او گفته بود:"اصغر، شما روز عاشورا مهمان آقا هستی."...حوالی ظهر عاشورا، علی اصغر وصالی در تنگه حاجیان از ناحیه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.

(کتاب تا کربلا)

مثل خود امام حسین(ع)...

خیلی به زیارت عاشورا مداومت داشت. اعتقادش این بود که اگر با معرفت زیارت عاشورا بخونی مثل خود امام حسین(ع) شهید می شی. هر صبح با زمزمه دلنشین زیارت عاشورا محمد از خواب بیدار می شدیم.بالاخره زیارت عاشورا خوندنش ثمر داشت. معلوم بود که همشون رو با معرفت خونده چون وقتی شهید شد سر نداشت. مثل خود امام حسین(ع).....

(راوی:حاج حمید حسام)

سلام بر حسین(ع) با سر بریده...

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد». از سر بریده شده اش صدا بلند شد:« السلام علیک یا ابا عبدالله...»

(راوی: جواد علی گلی- همرزم شهید)

خاطرات سبز

ملاقات سیدالشهدا(ع) در لحظه آخر...

به بیمارستان رفتم تا پیکرش را ببینم.وقتی تابوت را باز کردم، با تعجب دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟تا اینکه یک شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:

«می دانی چرا لبخند زدم؟ بخاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (ع) را در لحظه آخر ملاقات کردم و با ادب گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)،بعد آقا جلو آمدند و مرا در آغوش گرفتند.برای همین دست بر سینه داشتم و لبخند زدم.»

(راوی داماد شهید محمد زمان ولی پور)

آقا نشان فرزندم را می خواهم...

مادرش می گفت: علی شهید شد و من بیشتر از اینکه مفقود شده ناراحت بودم .دوست داشتم پیکرش بازگردد.شبی در عالم رویا در بیابانی قدم می زدم و در جست و جوی فرزندم بودم.ناگهان جوانی به مقابل من آمد و گفت: مادر اینجا چه می خواهی؟گفتم به دنبال فرزندم آمده ام.جوان تا حرف من را شنید به خیمه ای که در آن نزدیکی بود اشاره کرد و گفت:"آقا امام حسین(ع) آنجاست. برو تا مولا فرزندت را به شما نشان دهد".من جلو رفتم، آقا امام حسین را مانند نور در خیمه دیدم. زبانم بند آمد نمیدانستم چه بگویم .با اشاره به آقا گفتم که نشان فرزندم را می خواهم.

آقا سه بار اشاره کردند که می دانم .از خواب بیدار شدم مطمئن بودم که پیکر علی پیدا می شود.فردای آن روز از اهواز تماس گرفتند که پیکر علی پیدا شده....

(راوی مادر شهید علی نقی ابونصری)

مثل حضرت علی اصغر(ع)...

خواهرش را بغل کرد و گفت:"من شهید می شوم حالا تو بگو تیر به کجای من می خورد؟" خواهرش هم بی مقدمه گفت:"به گلویت می خورد." وقتی این حرف را شنید آمد پیش من.صورتش را جلو آورد و بی مقدمه گفت:"از شما می خواهم گلویم را ببوسی.من از ناحیه ی گلو تیر می خورم درست مثل علی اصغر(ع)". من ناراحت شدم و او را هل دادم.ولی من را قسم داد تا گلویش را ببوسم.وقتی گلویش را بوسیدم خیلی خوشحال شد،بالا و پایین می پرید و می گفت خدا روشکر بالاخره مادرم به شهادت من رضایت داد.وقتی جنازه آمد پدرش گفت باید جنازه را ببینیم اگر از ناحیه ی گلو شهید شده باشد پسر من است.محل اصابت گلوله را با دستمال بسته بودند.دستمال را کنار زدم گلویش مثل گل شکفته بود درست مثل حضرت علی اصغر(ع)...

(راوی مادر شهید رضا مصطفوی)

می خواهی امام حسین(ع) را ببینی...؟

خیلی ناراحت علی بودم.یک بار در عالم رویا دیدم که علی بالای یک ساختمان ایستاده... دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: پدر بیا بالا....من را با خود به بالا برد،بعد پرسید:"پدر جان می خواهی امام حسین را ببینی؟" با خوشحالی گفتم: بله.بعد مرا به جایی برد که نور خیره کننده ای قرار داشت .از هیبت و عظمت آن صحنه یکباره از خواب پریدم.

(راوی پدرشهید علی نقی ابونصری) - منبع: کتاب تا کربلا

ب مثل بوسه

خیلی آقا بود

تا می شنید رزمنده ای شهید شده ، می رفت و پیشونیش رو می بوسید

تا اینکه خبر دادن توی یه عملیات به شهادت رسیده

به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم تا به تلافی اون بوسه هایی که رو پیشونی شهدا زده بود

پیشونیش رو بوسه بارون کنیم

رسیدیم بالای سرش ... پارچه رو کنار زدیم ...

اما دیدیم سر نداره

پسرش که شهید شد دلش سوخت

آخه یادش رفته بود برای سیلی ای که تو بچگی بهش زده بود ، ازش عذرخواهی کنه

با خودش گفت : جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم

آوردنش ... ولی ...

سر نداشتـــــ

من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم شهید شیرعلی سلطانی

خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي ‌هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة ‌الله » صورتش سرخ به نظر مي‌رسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ،‌ شيرعلي سلطاني است » .
به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر مي‌رسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .

شيرعلي در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانواده‌اي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنه‌اش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوج‌گيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روح‌الله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شب‌هاي تاريک جبهه را زيباتر مي‌نمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان مي‌خواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصه‌هاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بي‌سر او را در کتابخانه مسجد‌المهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.

عنایت شهید مهدی زین الدین


جایی برای موسسه روایت سیره ی شهدا نداشتیم. از همون اول یه خونه اجاره کرده بودیم و سیره ی شهدا رو راه انداخته بودیم. مدتی بود که اجاره عقب افتاده بود. هیچ منبع درامدی هم نداشتیم که اجاره رو تامین کنه. مسئول سیره بچه های موسسه رو جمع کرد و گفت بریم گلزار شهدا. همه راه افتادیم. رسیدیم سر مزار شهید زین الدین. مسئول سیره به تک تک بچه ها گفت: گزارش کاراتون رو برا شهید بگین. تک تک گزارش دادیم. آخر سر مسئولمون خطاب به شهید زین الدین گف: ببین آقا مهدی! این وظیفه ی ما بود که انجام دادیم. الان هم اجاره خونه عقب افتاده ، صاحب خونه هم ما رو جواب کرده. خودتون می دونید. اگه می خواین ما همچنان سیره شهدا رو نگه داریم ، اجاره ی مکانش هم جور کنین.

 

... صبح اول وقت روز بعد دیدم پدر شهید زین الدین اومد سیره. یه بسته پول گذاشت روی میز. جریانش رو پرسیدم. گفت: دیشب مهدی اومد به خوابم و گفت این مبلغ رو برسونم به مسئول سیره ی شهدا. پول رو شمردیم. دقیقا اندازه ی اجاره ی عقب افتاده بود.

عنایت شهید



برف شدیدی می بارید

سوز سرما هم آدم رو کلافه می کرد

توی جاده برا انجام کاری پیاده شدیم

یادم رفت سوئیج رو بردارم

یهو درهای ماشین قفل شد

به خانومم گفتم سوئیچ یدک کجاست؟

گفت اونم توی ماشینه

نمی دونستیم چیکار کنیم توی اون سرما

کسی هم نبود ازش کمک بگیریم

هر کاری کردم درب ماشین باز نشد

شیشه ی پر از برف ماشین رو پاک کردم

یهو چشمم افتاد به عکس شهید ابراهیم هادی که به سوئیچ ماشین آویزون بود

به دلم افتاد از ایشون کمک بگیرم

به شهید گفتم: شما بلدی چیکار کنی

خودت کمکمون کن از این سرما نجات پیدا کنیم

همینجور که با شهید حرف میزدم ناخوداگاه دسته کلید منزلم رو در آوردم

اولین کلید رو انداختم روی قفل ماشین

تا کلید رو چرخوندم ، درب ماشین باز شد

خانومم گفت: چطور بازش کردی؟

گفتم با دسته کلید منزل

خانومم پرسید: کدومش ؟ مگه میشه؟

شروع کردم کلیدای منزل رو روی قفل امتحان کردن تا ببینم کدومش قفل رو باز کرده

با کمال تعجب دیدم هیچ کدوم از کلیدها توی قفل نمیره

اونجا بود که فهمیدم عنایت شهید ابراهیم هادی شامل حالمون شده


                                                                  منبع: کتاب سلام بر ابراهیم

قرآن بخوان مادر

قرآن خوندن بلد نبودم چون سواد نداشتم

خیلی دلم می خواست که بتونم قرآن بخونم

یه شب مثل همیشه وضو گرفتم

چند سوره ای که از قرآن حفظ بودم رو خوندن و خوابیدم

خواب کاظم رو دیدم که یه قرآن دستش بود

قرآن رو داد به من و گفت: مادر جان! باز کن و بخون

گفتم: پسرم! من که خوندن بلد نیستم ، سواد ندارم که عزیزم

کاظم دستی روی سینه ام کشید و گفت: مادرجان بخون

در کمال ناباوری قرآن رو باز کردم و خوندم...

 

... از خواب که بیدار شدم هنوز صدای کاظم توی گوشم بود که می گفت: بخوان

رفتم و قرآن رو برداشتم و شروع کردم به خوندن

شوهرم هاج و واج مونده بود که چطور قرآن خوندن رو یاد گرفتم

بچه هام از روان خوندن من متعجب شده بودن و خیره بهم نگاه می کردند...

 

                                 خاطره ای از زندگی سردار شهید کاظم نجفی رستگار

                                                           راوی: مادر شهید

خاطرات سبز

 نماز شب قضا شده                                  

مهدی از شناسایی که آمد نیمه شب بود وخوابید.بچه ها که  برای نماز شب بیدار شده بودند او را صدا نکردند چون می دانستند حسابی خسته است وشب بعدهم باید در عملیات شرکت کند.اما او صبح که برای نماز بیدار شد با ناراحتی گفت:"مگر نگفته بودم مرا برای نماز شب بیدار کنید ؟"دلیلش را گفتند آه سردی کشید وگفت:"افسوس شب آخرعمرم ،  نماز شبم قضا شد »   فردا شب مهدی سامع به خیل شهیدان پیوست.


بی هوشی و دعای کمیل

رزمنده ی مجروحی به نام ضیاءالدینی رابه اتاق عمل آوردند.بعداز اینکه عمل شد او را به ریکاوری بردیم.حدود بیست سال سن داشت.سرتا پای او ترکش خورده بود.شب همه در ریکاوری جمع شده بودیم،او در حال بی هوشی دعای کمیل می خواند.


 «اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»

هوا هنوز گرگ و میش بود؛پس از سپری کردن یک شب سخت در عملیات خیبر،صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت.

رزمنده ی عارف ودلاور ورزشکار،حسین توکلی کنار من آمد وتیر بارش را به من داد وگفت:

«بااین سر عراقیها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم.»

شروع به تیر اندازی کردم وبا گوشه ی چشم مراقب احوال خضوع وخشوع او بودم.بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت.کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم،رکعت دوم بود.دست هایش را بالا آورده قنوت می خواند.از شدت گریه شانه هایش را که می لرزید به خوبی می دیدم.تیراندازی راقطع کردم تا ببینم چه دعایی می خواند؟ دعایش شهادت در راه خدا بود:

«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»

به حال خوشش افسوس خوردم،دوباره به دشمن پرداختم.باز نگاهی به او کردم دیدم جلوی لباسش خون آلود است!

وبه آرامی ،از زیر لباسش جوی خون به سئی زمین جاری شده است.او در حال خواندن تشهد وسلام بود وذلم نیامد دو رکعت نماز عشق او را بشکنم.

مترصدشدم تا سلام بدهد وبه کمکش بروم.در حالی که می گفت: «السلام...علیکم ورحمه...الله و...برکا...ته»به حالت سجده بر زمین افتاد.

جسد آغشته به خون ایت شهید عاشق را کناری خواباندم در حالی که از این دعای سریع الاجابه در حیرت بودم.

 


 نجوای یابن الحسن شهید

درعملیات فتح المبین،من توی جبهه ها آمارشهدا رو میگرفتم.صبح زود،به تپه ای رسیدم.ساعاتی از شروع عملیات می گذشت.شبنمها روی چمنها ولاله های وحشی نشسته بودندومنظره ای بسیار زیبا رانمایش می دادند.

ازهمان تپه صدایی شنیدم،رفتم نزدیک؛جوانی با قامت رشید روی آن تپه آرمیده بودبه گونه ای که انگار روی بهترین تخت دنیا آرمیده است.خوب نگاهش کردم،گردنش به طور کامل نبود!اما لبانش چیزی می گفت،جلوتر رفتم؛بادقت به لبانش نگاه کردم وبا لب خوانی متوجه شدم که زمزمه می کند:"یابن الحسن(ع)یابن الحسن(ع)"

 

 

چقدر پسرتون خوشگل بوده!!!

پسرک دوچرخه سواربه سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد ومی پرسید:"عروس مادر من میشوی؟"دخترک هرگز به این سئوال پاسخ نمی داد.سکوت علامت رضابود؛این را هردو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت.

فردای روز تشییع استخوان های پسرک،زن سر مزار او رفت.همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخندمی زد.

دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت:

"چقدر پسرتون خوشگل بوده!"

 

رونق گورستان (خاطرات سبز)

  روزی با هم به گورستان روستا رفتیم. سکوت وهم آوری بر آن جا سایه انداخته بود. علی اصغر آهی کشید و گفت: اموات در این مکان چقدر غریبند و چه قبرستان بی رونقی دارند. اگر شهیدی در این جا دفن شود فضای آن روح می گیرد و بوی زندگی از آن به مشام می رسد. محلی را انتخاب کرد و نشست، مرا نیز کنار خود نشاند و گفت: «دعای توسلی بخوانیم،یقین دارم این ها گوشی شنواتر از زنده ها دارند و لبیک خواهند گفت.» شروع به خواندن دعا کرد. سوزی در کلامش بود که اشکم را بی اختیار جاری می کرد. وقتی دعا تمام شد، گفت: «اگر شهید شدم برای تعیین محل دفن با والدینم بگو مگو نکن. بگذار هر جا آن ها خواستند، دفنم کنند. باورکن جسمم هر کجا باشد، روحم در کنار توست.» به علامت رضا سری تکان دادم. چند روز بعد به منطقه رفت و پس از اندک مدتی پیکر بی جانش را آوردند. من طبق قولی که داده بودم، در مورد محل دفن هیچ اظهار نظری نکردم. والدینش آمدند و او را از کنار بهشت فضل(محل دفن شهدا) عبور دادند و راهی روستا شدند. من نیز بی صدا با پیکر همسرم همراه بودم. تابوت روی دست ها رفت و رفت و درست در نقطه ای که چندی قبل با هم نشسته بودیم و دعای توسل می خواندیم، فرود آمد و در همان نقطه نیز به خاک سپرده شد.

 راوي : همسر شهيد علي اصغر اسدي

دیدار و گزارش با جانباز معزز حاج محسن عبدالمحمدی


آخرين جمعه شب بهمن ماه است . اغلب بچه هاي خوابگاه براي تماشاي  فيلم (ستايش) رفته اند. حالا در سالن مطالعه ي خالي من مانده ام ومشتي  برگه و خرواري از افكار مختلف. قرار داشتيم  "مجله شميم" سري به یکی  از باز مانده دفاع مقدس بزنيم. سوال ها از قبل آماده شده بود. بيوگرافي  و تاريخ عمليات ها وزمان جراحت و بيان خاطره و... اما تمام ترسمان اين بود كه نتوانيم به خوبي ارتباط بر قرار كنيم. اما عمدا به خاطرنفس حق اين باز ماندگان گرانقدر مجلس گرم بود. صحبت هاي اين چند عزيز چنان جذاب بود كه من بدون هيچ دخل و تصرفي تنها مكتوب كننده اين صحبت ها هستم. پنجشنبه عصر 26/10 /1389 مقصدمان بلوار جانبازان است. منزل جناب آقاي محسن عبدالمحمدي از جانبازان محترم دفاع مقدس بسم ا...الرحمن الرحيم الحمدا... رب العالمين و العاقبه للمتقين. درود وسلام مي فرستيم به ارواح پاك شهدا وامام شهيدان و آرزوي صحت وسلامت منجي عالم بشريت ونائب بر حق ايشان، مقام معظم رهبري را ازدرگاه ايزد منان مسئلت داريم. به شهداي مظلوم دانشجو. متولد 5/4/1349 در يكي از روستاهاي اطراف ملاير هستم. در سال 64 در سن 15 سالگي، با اينكه پدر به رحمت خدا رفته بودند. وسر پرستي مادر با من بود به نداي حضرت لبيك گفتم و راهي مناطق عملياتي شدم. براي اعزام. انگشت بزرگ پايم را جوهري كردم ونشاندم پاي برگ رضايت نامه. پاسدار نگاهي كرد و گفت: چرا اينقدر بزرگه؟با اخم گفتم: انگشت مادرمه چه كار كنم بنظر شما قطع اش كنم؟ بهنام خالق محمدي از بچه هاي شهر ري بود در فاو بوديم كه استشين با پلاك سياسي جلومان را گرفت. از وزارت ارشاد اسلامي بود. چند مرد با خبرنگار از شبكه BBC . بهنام براي مصاحبه داوطلب شد. خبر نگار پرسيد: براي چي به جبهه آمدي؟ بهنام جواب داد: شما چي فكر ميكنيد؟ خبر نگار گفت: حتما براي خدا. جواب بهنام نه بود.  براي پيغمبر؟ دوباره همان جواب. كشور.....؟؟ خبر نگار عصباني شد. بهنام گفت: شما يك مطلب را از من نپرسيديد. بعد به عكس امام كه روي جيبش دوخته شده بود اشاره كرد و گفت: عشق به وجود همچنین فرد نازنینی مرا به اینجا کشانده. خدا را راضی کردن ازپله اول به پله دهم رفتن نیست. شرایط دارد. من اگر بتوانم نائب بر حق امام زمان را راضی کنم. هنر کردم. چون در آن صورت امام زمان وبعد امام علی (ع) وبه تبع ایشان پیغمبر و در نهایت خدا از من راضی خواهد بود. خبر نگار پرسید: حالا چه آرزویی داری؟ خدمت حضرت امام برسم وبگویم من این تعداد از دشمنان قسم خورده شما و اسلام را به هلاکت رسانده ام. آیا از من راضی هستی؟ امام پاسخ دهد: بله! بعد بدنم در راه اسلام تکه تکه شود. بهنام به حضور امام مشرف شد. حتما جوابش را گرفته بود که بدنش تکه تکه شد. بهنام 14 سال داشت. فکر تجزیه ایران را داشتند. ارتش خلع صلاح بود. نظر کارشناسان امیدوار کننده نبود. سپاه فلقد نیروی آموزش دیده بود. اسم زیبای شهرهای ایران با نام عربی در حال جایگزینی بود. امام دستور تشیکل ارتش بیست میلونی بسیج را صادر کرد. معادله ها بهم خورد مقابل دنیا. ایران ایستاده بود. قطیعت دستور امام بر پایه حضور افرادی چون شهید محمد عاشوری دانشجوی رشته ی برق دانشگاه صنعتی شریف بود. کسی که تیر به گلویش اصابت کرد. در آخرین لحظات روی زمین نوشت: "اسلام علیک یا ابا عبدا...الحسین" یعنی زمین تو شهادت بهره من بخاطر ترسیم اسلام ناب محمدی. دردهای سنگین حضرت زینب (س) و رضایت نائب بر حق امام زمان (عج) ، جان دادم. تلاش ما برای متقاعد کردن آقای عبدالمحمدی برای گفتن از خودشان بی نتیجه است. با احدی در جزیره مجنون بودیم که نامه مادرش رسید. از من پرسید: میدونی مادر چی گفته؟ مادر نوشته بود محمد رضا در کنکور  پزشکی رتبه ی اول را آورده برود و ثبت نام کند. برای ما در نوشته " ما در شما دعا کنید من نفر اول  دانشگاه حضرت روح ا... شوم"        

خاطرات سبز (بوی کباب)

هروقت مي خواهيم با سيد برويم توي شهر، قدمي بزنيم ، يکي دو نفر جلوتر مي روند، تا اگر بوي کباب شنيدند،خبرش کنند؛ حساسيت دارد به بوي کباب،حالش خيلي بد مي شود.يک بارخيلي اصرار کرديم که چرا؟

گفت:اگردرميدان مين بودي وبه خاطراشتباهي ، چاشني مين فسفري عمل مي کرد ودوستت براي اينکه معبر وعمليات لو نره آن را مي گرفت زير شکمش و ذره ذره آب مي شد و حتي داد نمي زد وازاين ماجرا،فقط بوي گوشت کباب شده توي فضا مي ماند،تو به اين بو حساس نمي شدي؟

تدوین کتاب خاطرات سبز و درخواست همکاری

با سلام خدمت تمامی عزیزان و بازدید کنندگان وبلاگ اروند8

بنده حقیر در حال تدوین کتابی با عنوان خاطرات سبز هستم. موضوع این کتاب خاطرات کوتاه از شهدا و رزمندگان دفاع مقدس می باشد.از شما عزیزان و عاشقان شهدا خواهشمند است در صورتی که خاطراتی کوتاه از شهدا دارند بنده را در تدوین و جمع آوری این مجموعه یاری فرمایند.

لطفا خاطرات سبز خود را به این آدرس ارسال فرمایید یا در قسمت نظرات قرار دهید.

www.mohammadkarim313@gmail.com

اجر همه شما با شهداء.

شهادت نصیبتون.یا علی.

ماجرای دفن پیکر یک شهید گمنام در کربلا....(خاطرات سبز )

چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد،دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود.او را در کربلا دفن کردم وبرپیکرش فاتحه ای خواندم وبه دنبال سرنوشت خود رفتم.

ابوریاض از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله ورجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست.فرمانده مان با دیدن من، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم.من برای او آرزوهای زیادی داشتم ومی خواستم دامادش کنم.

به هر حال، به سردخانه رفتم وکارت وپلاک فرزندم را تحویل گرفتم ورفتم تا جنازه اش را ببینم.وقتی کفن را کنار زدم، شدیداً یکه خوردم.با تعجب توام با خوشحالی گفتم: اشتباه شده، اشتباه شده. این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود،با بی طاقتی وعصبانیت گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت وپلاک حک شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده. واقعاً برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند.من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف واضطرابی در دلم افتاد که بامقاوتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود.در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن وابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود.زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.

رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته وتا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.

چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد،دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود.او را در کربلا دفن کردم وبرپیکرش فاتحه ای خواندم وبه دنبال سرنوشت خود رفتم.

سال ها از آن قضیه گذشت وخبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شده وخبر زنده بودن او به دستم رسید.فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت.از دیدنش خوشحال شدم وشاید اولین چیزی که به او گفتم این بود که چرا کارت هویت وپلاکت را به دیگری سپردی؟وقتی او ماجرای کارت هویت وپلاکش را برایم تعریف کرد،موبر بدنم راست شد.پسرم گفت:من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم.او با اصرار از من خواست تا کارت هویت وپلاکم را به او بدهم.حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم، اصرار می کرد که حتماً باید قلباًً راضی باشم.من هم به او گفتم درصورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.او حرف هایی به من زد که اصلاً در ذهنم نمی گنجید.او با اطمینان گفت: من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم وقرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین(صلوات الله علیه) دفن کنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. دیگر نمی دانم چه شد و او چه کرد اما ماجرا همان بود که گفتم.

خاطرات سبز

گریه‌اش امان همه را بریده بود. بچه‌ها دیگر خسته شده بودند. تنها شکننده سکوت منطقه صدای ضجه‌هایش بود. آمبولانس ۲-۳ ساعتی میشد که منتظر مانده بود. هر چه بچه‌ها سعی کرده بودند جنازه را از او جدا کنند اجازه نمیداد. خودش را روی بدن او انداخته بود. نیم صورتش خون بود و نیمی دیگر خیس. لبانش تکان می‌خورد. انگار چیزهایی میگوید که فقط خودش و او می‌فهمیدند و ما هم چون غربتی‌های دیار زمین هر از چند گاهی از کنارشان رد می‌شدیم. هوای داغ و آفتاب سوزان مجال ماندن حتی برای چند لحظه خارج از سنگر را نمیداد. هر چند که سنگر هم تنوری شده بود. اما او همچنان روی جنازه رفیقش...
از بچه‌های گردان دیگری بودند. از گردانشان فقط همین دو مانده بودند
 و تمام دیشب هم معبر را پاسداری میکردند. خلاصه اگر نمی‌بودند معلوم نبود سر ما چه می‌آمد. ظاهراً آن یکی هم دیشب شهید شده بود. اما این رفیقش خیلی بیتابی میکرد.
دیگر صدای راننده آمبولانس درآمد. بابا من باید برگردم. مریض دارم. یه مسلمونی بیاد این شهید و از این برادر جدا کنه. دیر بخدا. همه جورشو دیده بودیم غیر از...

لااله الا الله...
سنگینی نگاه بچه‌ها را روی خودم حس کردم. انگار این بار قرعه به نام من افتاده اما بروی خودم نیاوردم. حال و حوصله سرو کله زدن آن هم توی این هوا را نداشتم.
یکی از بچه ها جلو آمد و قیافه آدمهای بیچاره را گرفت و گفت: حاج آقا شما رو به خدا. شاید به
 حرمت شما بلند شه. بابا بگید بسه دیگه ... بخدا روحیه بچه‌ها خراب میشه‌ها...
زمزمه بچه‌ها بالاخره بلندم کرد. در سنگر را باز کردم. شدت نور آفتاب روی پلکهایم فشار می‌آورد. کفشهایم را پوشیدم. احساس آدمی که پا در ظرف آب جوش بگذارد چیز عجیبی نبود. کمی هم در دلم غر زدم که عجب آدم بی‌فکری هست. همه را معطل خودش کرده. بابا جنگه دیگه. یکی میره یکی میمونه.
رسیدم کنارش و آرام جلویش نشستم و به چشمهایش که دیگر رمق باریدن نداشت زل زدم. فکر کردم شاید چیزی نگویم بهتر باشد. نگاهی به من کرد و نگاهی به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد دو باره اشکش جاری شد و نرسیده به محاسنش از گرما نا پدید شد.
طاقت نیاوردم. گفتم: برادر خدا صابرین رو دوست داره. اون که رفت بهشت دعا کن یه روزی هم قرعه به نام ما بیفته.
دوباره نگاهم کرد. جوری که احساس کردم مسخره‌ام می‌کند که یعنی من نمی‌دانم او رفته به بهشت؟ من نمی‌دانم خدا صابرین را دوست دارد.
دهانش باز شد: حاج آقا پشت خاکریز و ببین.

منظورش را نفهمیدم. بلند شدم و چند قدم بالاتر رفتم تا به لبه خاکریز رسیدم. حدود ۲۰-۲۵ تا لاشه تانک منهدم شده. شاهکار دیشب این دو بود. از خاکریز پائین آمدم و متعجبانه پرسیدم منظورت چیه؟
به زور جلوی هق هق گریه‌اش را گرفت و گفت: دیشب من و جواد فقط
۳ تا آرپی‌جی داشتیم ... جواد هی می‌گفت آقا اینجاست‌ها...

دیگر حرفهایش را متوجه نشدم. بدنم آنقدر داغ شده بود که احساس می‌کردم هوا خنک شده...

خاطرات سبز

یکی از رزمندگان اسلام نقل می کند که : در سال 1364 پسر بچه ای که از لشکر ابالفضل به جبهه اعزام شده بود و 14 سال بیشتر نداشت اما به عشق امام و با شور و حال عجیبی به منطقه آمده بود در منطقه ارتفاعات شاخ شمیران ترکش خورده بود .

در آغوش گرفته بودمش و داشتم او را به قسمت های پایین انتقال می دادم .به سختی گفت :من دارم اذیت می شم می توانی من را کول بگیری .او را به پشتم سوار کردم بعد به او گفتم برای چی امده ای جبهه ؟ تو که سن و سالی نداری !

فقط یک کلمه گفت : ((عشق ))

وقتی رسیدیم پایین او را به زمین گذاشتم دیدم روح در بدن ندارد . با گفتن کلمه عشق جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و شهید شده بود .  

خاطرات سبز

خواب امام علی (ع)

شهید حمزه خسروی ، فرمانده عملیات یکی از گروهانهای لشکر المهدی(عج) بود

 روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد:

 آقا اگر کسی خواب امام علی(ع) را ببیند چه تعبیری دارد؟

روحانی در پاسخ می گوید:« باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است ؟ »

شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید. اما دو ساعت بعد، در یکی از محور های

عملیاتی، حمزه در حالی که فرق سرش شکافته شده بود به دیدار حضرتش

 شتافت و رستگار شد .

« شادی روح شهداصلوات »


 با بدن پاره پاره ببر

دوماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود.یک شب بچه ها خبر آوردند که یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات کانی سخت تکه تکه شده است .بچه ها رفتند و با هر زحمتی بود بدن مطهر شهید را درون کیسه ای ریختند و آوردن .آنچه موجب شگفتی ما شد وصیت نامه این شهید بود که نوشته بود:

« خدایا اگر مرا لایق یافتی ، چون مولایم ابا عبدلله الحسین (ع) با بدن پاره پاره ببر »

بر گرفته شده از کتاب دو رکعت عشق

   « شادی روح شهداصلوات »


او پیشانی همه را می بوسید!

یکی از برادران لشکر حضرت رسول می گوید:

در گردان ما برادری بود که عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد.وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند به تلافی آن همه محبت،پیشانی او را غرق بوسه کنند،پارچه را که کنار زدیم،نعش بی سر او دل همه مان را آتش زد.

« شادی روح شهداصلوات »

سلام ودرود خدا بر پدران و مادران شهیدان خدایی

یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس و دلسوختگان مکتب اهل بیت (س) نقل می کند که:در گلزار شهدای اصفهان مشغول زیارت قبور شهدا بودم ، بالای مزار یک شهید نشستم و ذکر فاتحه ای خواندم  ، مدت زمانی گذشت دوستم گفت : فلانی چرا بلند نمی شوی تا برویم؟گفتم نمی توانم  دست خودم نیست یه چیزی مثل آهن ربا پاهای مرا به زمین چسبانده است !

دوستم گفت : تنها چیزی که از پیکر مطهر این شهید به دست خانواده اش رسید دل  و جگرش بود . مادر بزرگوار این شهید تنها باقیمانده از بدن فرزندش را به روی دستانش گرفت و بو کرد و گفت خودشه ، بچه منه وبعد دل و جگر را پس داد وگفت : اینها را هم ببرید ، من چیزی را که در راه خدا دادم دیگر پس نمی گیرم .

سلام ودرود خدا بر پدران و مادران شهیدان خدایی