خاطرات سبز
نماز شب قضا شده
مهدی از شناسایی که آمد نیمه شب بود وخوابید.بچه ها که برای نماز شب بیدار شده بودند او را صدا نکردند چون می دانستند حسابی خسته است وشب بعدهم باید در عملیات شرکت کند.اما او صبح که برای نماز بیدار شد با ناراحتی گفت:"مگر نگفته بودم مرا برای نماز شب بیدار کنید ؟"دلیلش را گفتند آه سردی کشید وگفت:"افسوس شب آخرعمرم ، نماز شبم قضا شد » فردا شب مهدی سامع به خیل شهیدان پیوست.
بی هوشی و دعای کمیل
رزمنده ی مجروحی به نام ضیاءالدینی رابه اتاق عمل آوردند.بعداز اینکه عمل شد او را به ریکاوری بردیم.حدود بیست سال سن داشت.سرتا پای او ترکش خورده بود.شب همه در ریکاوری جمع شده بودیم،او در حال بی هوشی دعای کمیل می خواند.
«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»
هوا هنوز گرگ و میش بود؛پس از سپری کردن یک شب سخت در عملیات خیبر،صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت.
رزمنده ی عارف ودلاور ورزشکار،حسین توکلی کنار من آمد وتیر بارش را به من داد وگفت:
«بااین سر عراقیها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم.»
شروع به تیر اندازی کردم وبا گوشه ی چشم مراقب احوال خضوع وخشوع او بودم.بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت.کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم،رکعت دوم بود.دست هایش را بالا آورده قنوت می خواند.از شدت گریه شانه هایش را که می لرزید به خوبی می دیدم.تیراندازی راقطع کردم تا ببینم چه دعایی می خواند؟ دعایش شهادت در راه خدا بود:
«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»
به حال خوشش افسوس خوردم،دوباره به دشمن پرداختم.باز نگاهی به او کردم دیدم جلوی لباسش خون آلود است!
وبه آرامی ،از زیر لباسش جوی خون به سئی زمین جاری شده است.او در حال خواندن تشهد وسلام بود وذلم نیامد دو رکعت نماز عشق او را بشکنم.
مترصدشدم تا سلام بدهد وبه کمکش بروم.در حالی که می گفت: «السلام...علیکم ورحمه...الله و...برکا...ته»به حالت سجده بر زمین افتاد.
جسد آغشته به خون ایت شهید عاشق را کناری خواباندم در حالی که از این دعای سریع الاجابه در حیرت بودم.
نجوای یابن الحسن شهید
درعملیات فتح المبین،من توی جبهه ها آمارشهدا رو میگرفتم.صبح زود،به تپه ای رسیدم.ساعاتی از شروع عملیات می گذشت.شبنمها روی چمنها ولاله های وحشی نشسته بودندومنظره ای بسیار زیبا رانمایش می دادند.
ازهمان تپه صدایی شنیدم،رفتم نزدیک؛جوانی با قامت رشید روی آن تپه آرمیده بودبه گونه ای که انگار روی بهترین تخت دنیا آرمیده است.خوب نگاهش کردم،گردنش به طور کامل نبود!اما لبانش چیزی می گفت،جلوتر رفتم؛بادقت به لبانش نگاه کردم وبا لب خوانی متوجه شدم که زمزمه می کند:"یابن الحسن(ع)یابن الحسن(ع)"
مدیریت وبلاگ : محمد کریم ابراهیمی