یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس و دلسوختگان مکتب اهل بیت (س) نقل می کند که:در گلزار شهدای اصفهان مشغول زیارت قبور شهدا بودم ، بالای مزار یک شهید نشستم و ذکر فاتحه ای خواندم  ، مدت زمانی گذشت دوستم گفت : فلانی چرا بلند نمی شوی تا برویم؟گفتم نمی توانم  دست خودم نیست یه چیزی مثل آهن ربا پاهای مرا به زمین چسبانده است !

دوستم گفت : تنها چیزی که از پیکر مطهر این شهید به دست خانواده اش رسید دل  و جگرش بود . مادر بزرگوار این شهید تنها باقیمانده از بدن فرزندش را به روی دستانش گرفت و بو کرد و گفت خودشه ، بچه منه وبعد دل و جگر را پس داد وگفت : اینها را هم ببرید ، من چیزی را که در راه خدا دادم دیگر پس نمی گیرم .

سلام ودرود خدا بر پدران و مادران شهیدان خدایی