سلام ودرود خدا بر پدران و مادران شهیدان خدایی
یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس و دلسوختگان مکتب اهل بیت (س) نقل می کند که:در گلزار شهدای اصفهان مشغول زیارت قبور شهدا بودم ، بالای مزار یک شهید نشستم و ذکر فاتحه ای خواندم ، مدت زمانی گذشت دوستم گفت : فلانی چرا بلند نمی شوی تا برویم؟گفتم نمی توانم دست خودم نیست یه چیزی مثل آهن ربا پاهای مرا به زمین چسبانده است !
دوستم گفت : تنها چیزی که از پیکر مطهر این شهید به دست خانواده اش رسید دل و جگرش بود . مادر بزرگوار این شهید تنها باقیمانده از بدن فرزندش را به روی دستانش گرفت و بو کرد و گفت خودشه ، بچه منه وبعد دل و جگر را پس داد وگفت : اینها را هم ببرید ، من چیزی را که در راه خدا دادم دیگر پس نمی گیرم .
سلام ودرود خدا بر پدران و مادران شهیدان خدایی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:20 توسط مجنون الشهداء
|
مدیریت وبلاگ : محمد کریم ابراهیمی