سردار گمنام شهید ابراهیم هادی

مشکل کارهای ما این است که برای همه ، کار می کنیم غیر از خدا !!!

مشکل کارهای ما این است که برای همه ، کار می کنیم غیر از خدا !!!

یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.
لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود.
معلوم بود که شهید دراز کش مجروح شده است.
اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید
دوم را به دامن گرفته بود.پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم
که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند.
معمولا اینها که با هم خیلی دوست و رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند.
شماره پلاک ها را بررسی کردیم. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است،
پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است.
پدری سر پسر را به دامن گرفته است.
شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر
و سید حسین اسماعیل زاده پسر است
اهل روستای باقر تنگه بابلسر.


قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد.
برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.
خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم.
فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.
خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع
با شکوهی برگزار شد.
می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب
از جلوی مسجد حرکت کنیم.
بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت
و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم
پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.
سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما!
لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم!
پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!
لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب!
بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته:
دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت: در کدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم،
هر شب مادر سادات حضرت زهرا(س) به ما سر می زد.اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست.
می گویند شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت زهرا(س) هستند.
پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود. به ابراهیم هادی نگاه کردم.
دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط میخورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم.
ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی
راوی: مصطفی صفار هرندی
برگرفته از کتاب شهید گمنام

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.
چند نفر داوطلب شدن و رفتن که معبر رو باز کنن، ۱۵ ساله بود.
چند قدم که رفت ، دیدن که برگشت، گفتند ترسیده!
پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:
تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!
و پا برهنه رفت…

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»


متن کامل وصیت نامه در ادامه مطلب ...

اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!

خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة الله » صورتش سرخ به نظر ميرسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ، شيرعلي سلطاني است » .
به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر ميرسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .
شيرعلي در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانوادهاي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنهاش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوجگيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روحالله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهههاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شبهاي تاريک جبهه را زيباتر مينمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان ميخواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصههاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بيسر او را در کتابخانه مسجدالمهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.


ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت:این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرمان باشد

روز اول فروردين ، اولين روز بهار و اولين روز عيد نوروز ،
سالگرد تولد پدري آسماني است ، پدري كه در سال ۱۳۶۴ در واپسين
روزهاي سال در عمليات والفجر ۸ در منطقه فاو (اروند کنار) به درجه
رفيع شهادت نائل شد وآسماني گشت .
تولدت مبارك اي پدر آسمانيم
دعايم كن كه سخت محتاج دعاي شما هستم.
دوستت دارم اي پدر آسمانيم .

پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . .
رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.
پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟
گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.
پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند.
ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه،رفت و کربلای پنج شهید شد.
مادر به خدا گفت:همه دنیام رو قبول کردی.
خودم هم قبول کن.رفت و در حج خونین شهید شد .
شهیدان لاله های لاله زارند
پرستوی مهاجر در بهارند
شهیدان شاهدان انقلابند
شهیدان قامهای پر شتابند
شهیدان نغمه های بلبلانند
شهیدان غنچه ها، مثل گلانند
شهیدان با شهادت پر گشودنند
جهان را با شهادت در گشودنند
شهیدان چشمه های پرخروشند
شهیدان شمع جان را می فروشند
شهیدان شهد شیرین نوش کردند
شهدان رمز یاسین گوش کردند
شهیدان چهره ی پر نور دارند
شهیدان مایه ی فخر و قرارند
شهیدیکهبدنش بعداز 13سالسالمبود


شهید سید عبدالظریف تقوی سوق، وصیت کرده بود در مراسم تشییع جنازه اش ، تا گلزار شهدا، دستش را از تابوت بیرون بیاورند تا همه بدانند آدمی در کوچ از دنیا، با دست خالی می رود.


*آنچه خواهيد خواند وصيت نامه كوتاه ازشهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته:

بسم الله الرحمن الرحيم
يك عمر هرچي گفتم به من ميخنديدند، يك عمر هرچي ميخواستم به مردم محبت كنم
فكر كردند من آدم نيستم و مسخرهام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند،
يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف ميزدم و آقا بهم گفت:
"تو شهيد ميشي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! "

شهرستان «خرم بید» در 180 کیلومتری شمالِ شیراز قرار دارد و روستایی موسوم به «شهید آباد» از توابع این شهرستان می باشد. جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» زمانی در این روستا زندگی می کرد. می گویند این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود .ایشان پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری . می گویند غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست ، بعد با زبون کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند .
رفقا گفتند: چی می گی بابا ؟!
مثل همیشه ، زیاد محلش نذاشتند. عبدالمطلب اما اصرار داشت که منظورش را به بچه ها بفهماند. اما چون فهمیدن اشاره ها و سر و صداهای عبدالمطلب سخت بود ، بچه ها زیاد جدی نگرفتند. آخرش دید نمی فهمند ، بغل دست قبرِ غلامرضا ، روی خاک با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری .
بعد به ما نگاه کرد گفت و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید!
رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و... از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی اش نگرفت. می گویند ، عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین . نگاهی به نوشته های خاکی اش انداخت و با دست پاکشان کرد.
می گویند، عبدالمطلب ، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه اش برگشت. رفقا ، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند ، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری ، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود.

به هر حال، به سردخانه رفتم وکارت وپلاک فرزندم را تحویل گرفتم ورفتم تا جنازه اش را ببینم.وقتی کربلافرزند من نیست.افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود،با بی طاقتی وعصبانیت گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت وپلاک حک شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده. واقعاً برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند.من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف واضطرابی در دلم افتاد که بامقاوتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود.در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن وابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود.زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.
رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته وتا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.
چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد،دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود.او را در کربلا دفن کردم وبرپیکرش فاتحه ای خواندم وبه دنبال سرنوشت خود رفتم.
سال ها از آن قضیه گذشت وخبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شده وخبر زنده بودن او به دستم رسید.فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت.از دیدنش خوشحال شدم وشاید اولین چیزی که به او گفتم این بود که چرا کارت هویت وپلاکت را به دیگری سپردی؟وقتی او ماجرای کارت هویت وپلاکش را برایم تعریف کرد،موبر بدنم راست شد.پسرم گفت:من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم.او با اصرار از من خواست تا کارت هویت وپلاکم را به او بدهم.حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم، اصرار می کرد که حتماً باید قلباًً راضی باشم.من هم به او گفتم درصورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.او حرف هایی به من زد که اصلاً در ذهنم نمی گنجید.او با اطمینان گفت: من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم وقرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین(صلوات الله علیه) دفن کنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. دیگر نمی دانم چه شد و او چه کرد اما ماجرا همان بود که گفتم.
نماز شب قضا شده
مهدی از شناسایی که آمد نیمه شب بود وخوابید.بچه ها که برای نماز شب بیدار شده بودند او را صدا نکردند چون می دانستند حسابی خسته است وشب بعدهم باید در عملیات شرکت کند.اما او صبح که برای نماز بیدار شد با ناراحتی گفت:"مگر نگفته بودم مرا برای نماز شب بیدار کنید ؟"دلیلش را گفتند آه سردی کشید وگفت:"افسوس شب آخرعمرم ، نماز شبم قضا شد » فردا شب مهدی سامع به خیل شهیدان پیوست.
بی هوشی و دعای کمیل
رزمنده ی مجروحی به نام ضیاءالدینی رابه اتاق عمل آوردند.بعداز اینکه عمل شد او را به ریکاوری بردیم.حدود بیست سال سن داشت.سرتا پای او ترکش خورده بود.شب همه در ریکاوری جمع شده بودیم،او در حال بی هوشی دعای کمیل می خواند.
«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»
هوا هنوز گرگ و میش بود؛پس از سپری کردن یک شب سخت در عملیات خیبر،صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت.
رزمنده ی عارف ودلاور ورزشکار،حسین توکلی کنار من آمد وتیر بارش را به من داد وگفت:
«بااین سر عراقیها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم.»
شروع به تیر اندازی کردم وبا گوشه ی چشم مراقب احوال خضوع وخشوع او بودم.بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت.کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم،رکعت دوم بود.دست هایش را بالا آورده قنوت می خواند.از شدت گریه شانه هایش را که می لرزید به خوبی می دیدم.تیراندازی راقطع کردم تا ببینم چه دعایی می خواند؟ دعایش شهادت در راه خدا بود:
«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»
به حال خوشش افسوس خوردم،دوباره به دشمن پرداختم.باز نگاهی به او کردم دیدم جلوی لباسش خون آلود است!
وبه آرامی ،از زیر لباسش جوی خون به سئی زمین جاری شده است.او در حال خواندن تشهد وسلام بود وذلم نیامد دو رکعت نماز عشق او را بشکنم.
مترصدشدم تا سلام بدهد وبه کمکش بروم.در حالی که می گفت: «السلام...علیکم ورحمه...الله و...برکا...ته»به حالت سجده بر زمین افتاد.
جسد آغشته به خون ایت شهید عاشق را کناری خواباندم در حالی که از این دعای سریع الاجابه در حیرت بودم.
نجوای یابن الحسن شهید
درعملیات فتح المبین،من توی جبهه ها آمارشهدا رو میگرفتم.صبح زود،به تپه ای رسیدم.ساعاتی از شروع عملیات می گذشت.شبنمها روی چمنها ولاله های وحشی نشسته بودندومنظره ای بسیار زیبا رانمایش می دادند.
ازهمان تپه صدایی شنیدم،رفتم نزدیک؛جوانی با قامت رشید روی آن تپه آرمیده بودبه گونه ای که انگار روی بهترین تخت دنیا آرمیده است.خوب نگاهش کردم،گردنش به طور کامل نبود!اما لبانش چیزی می گفت،جلوتر رفتم؛بادقت به لبانش نگاه کردم وبا لب خوانی متوجه شدم که زمزمه می کند:"یابن الحسن(ع)یابن الحسن(ع)"



ای شهید ای آنکه برکرانه های ازلی و ابدی وجود نشسته ای
دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف رانیزازاین
منجلاب بیرون کش.
...وبه راستی چه منجلابی ازاین بزرگترکه خود راگم کنیم.

سلام شهید ؛ سلام
برادر شهیدم ؛سلام پدر شهیدم، سلام سفر کرده ؛ سلام ای شهید گمنام
به رسم هر نامه فکر کنم اول باید شما رو از حال و هوای خودمون و چیزهایی که به رسم امانت بهمون سپردین و رفتین با خبر کنم ؛ هر چند شما خود گواه تر از مایین .
برو به ادامه مطلب . . .


او که بعدها به عنوان فرمانده گروه چریکی فداییان اسلام، با نیروهایی که لباس رزمشان، شلوار کردی و زیرپیراهنی بود، نه تنها قدرت ابتکار عمل را در آبادان از دشمن گرفت، که خوابهای شوم او را برای تصرف کامل اهواز به کابوس بدل کرد.



اعتراف نامه (شهید سید مجتبی علمدار) - چراغ هدایت :
قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء 4/5/69)
قوانین بعدی در ادامه مطلب . . .(حتما کلیک کنید)

شهید سید مرتضی آوینی :
- الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمیخوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچکس را آنگونه نسوخته باشی.
- شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستارهای است که پرتو نورش عرصه زمان را در مینوردد و زمین را به نور ربالارباب اشراق میبخشد.
- شهادت ذروه بلند تکامل انسانی است و خون شهید سبزینه حیات طیبه اخروی و تربت او دارالشفای آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انساند.
- شهید منتظر مرگ نمیماند، این اوست که مرگ را برمیگزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش میمیرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمیگذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت میآمیزد.

قسمتی از وصیتنامه ی سردار شهید شوشتری :
دیروز هر چه بود گذشت
امروز هم هر چه بود گذشت !
آنجا پشت خاکریز بودیم
اینجا در پناه میز !
دیروز دنبال گمنامی بودیم
امروز مواظبیم ناممان گم
نشود
!
جبهه بوی ایمان می داد
اینجا ایمانمان بو می دهد !
آنجا درب اتاقمان می نوشتیم
"یا حسین(ع) ، فرماندهی از آن توست"
الان می نویسیم "بدون
هماهنگی وارد نشوید ! "
الهی نصیرمان باش تا بصیر
گردیم
!
بصیرمان کن تا اسیر بر
نگردیم
!

هنوز هم برای شهادت فرصت هست ،
دل را باید صاف کرد.
امام خامنه ای حفظه الله
تصاویری از تشییع و تدفین شهدای گمنام در بام ملایر










ملایر دوباره بوی شهدا را گرفت .سه تن از شهدای گمنام دفاع مقدس
در روز شهادت امام موسی کاظم (ع) در بام ملایر به خاک سپرده شدند.
آری به راستی شهدای گمنام مهمانان ویژه و خاص حضرت زهرا (س) هستند.
***شهدای گمنام مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا (س) ندارند. ***
حضرت روح الله (ره)

ای شهید گمنام
در گمنامی هم مشترکیم
تو پلاکت را گم کرده ای و اما من هویتم را

مرحوم سرکار خانم بیدمشکی - مادر شهیدان سیف الله، محمد و احمد بختیاری

در سال 1339 تنها پسر خانواده حیدری در شهر ملایر دیده به جهان گشود. دوران کودکی رسول با زمزمهی تقوی و نجوای ایمان سپری شد، زمانی که گام در راه تحصیل نهاد، به دلیل هوش و ذکاوت و رفتار مردانهاش در مدرسه شاگرد ممتاز گشت، سال دوم دبیرستان بود که خانوادهاش به «اهواز» مهاجرت کردند، و پس از 2 سال به ملایر بازگشتند. او پس از بازگشت برای ادامه تحصیل به هنرستان رفت و از همان زمان با الفبای سیاست آشنا شد.
و همگام با مردم انقلابی در راهپیماییها و تظاهرات ضدرژیم
شرکت نمود. یک مرتبه نیز توسط نیروهای شهربانی دستگیر شد .رسول پس از اتمام
تحصیل در سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران همدان درآمدوسپس در سال 1359
سپاه پاسداران ملایر را تشکیل داد و قاطعانه به مبارزه علیه عوامل ساواک
پرداخت. حیدری پس از مدتی به کردستان رفت و در شهر پاوه به مبارزه علیه
ضدانقلاب مشغول شد.
و در فرو نشاندن غائله «سریش آباد» و در سال 1358
آزادسازی «باینگان» حماسه آفرید. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و در
عملیاتهای مختلفی شرکت نمود و چندین مرتبه مجروح شد. وی در سال 1360
ازدواج کرد و پس از چندی دوباره به جبهه عزیمت کرد. رسول مدتی در جبهه
گیلانغرب و سرپل ذهاب با نیروهای متجاوز عراقی جنگید، در سال 1363 نیز در
منطقه شمال غرب با هوشمندی مانع از رسیدن دشمن به اهدافش شد او در طول سال
های دفاع مقدس 65 ماه در جبهه به خدمت خالصانه پرداخت.
و پس از پایان
جنگ در رشته علوم سیاسی دانشگاه امام حسین (ع) مشغول شد. همزمان با تجاوز
«صربهای نژادپرست» به مسلمانان بوسنی رسول به عنوان دیپلمات جمهوری اسلامی
به کشور بوسنی رفت. سرانجام حیدری پس از سالها جهاد و تلاش در راه حق در
روز عید غدیر سال 1372 در کشور «بوسنی و هرزگوین» در حال عبور از جادهای
به اسارت صربها درآمد و در سن 32 سالگی در روز عید غدیر به شهادت رسید. و
از او 3 فرزند به یادگار ماند.
وصیت نامه :
آیه 14 سوره طه: و من برگزیدم تو را پس بشنو
آنچه را وحی شود همانا منم خدایی كه نیست خدائی جز من پس بپرست مرا و برپا
دار نماز را برای ذكر من. با سلام و درودهای فراوان به پیشگاه امام مهدی
سلام الله علیها و با درود بسیار به رو ح پاك و طیب بنیانگذار جمهوری
اسلامی ایران امام خمینی (ره) و با نثار خالصانهترین احترامات و سلام
فراوان به امام خامنهای حفظ الله و با نثار زیباترین سپاسها به پیشگاه
ارواح طیبه شهدای اسلام از آغاز تا كنون. ...فلاسفه و حكما براین قائلند كه
فصل بین انسان و حیوان ناطقیت انسان است (الانسان حیوان ناطق) ولی فصل و
تمایز انسانها با حیوانات و حتی انسان ها با یكدیگر در دو جهت است داشتن
درد و غم غربت و فراق. فرق بین انسان و حیوان در داشتن و صاحب درد بودن است
به گفته شهید مطهر ی (ه) درد انسان فقط درد خداست. درد حق است.
میل
بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمین است و اما درد ما درد اسلام است. درد
ما درد اسارت جانكاه میلیونها مسلمان است درد ما درد دوری از حق است. در
طی مدت 12 سال گذشته در حال و هوای سالها عشق و ایثار (انقلاب) سالهای
سیراب شدنمان از سرچشمه عشق و محبت.
همیشه از خداوند خواسته بودم شهادت
را نصیبم كند هر چند كه یارای پرواز با پرستوها را داشتم اما پای بسته در
آشیان خاكی در ماندم و حالا خدایا شكوه ندارم تو بزرگتر از آنی كه من حقیر
از رحمت تو نومید باشم تو غفور و بخشندهتر از آنی كه من در زیر بار معاصی
ناامید شوم ولی خدایا مرا در جوار رحمت خودت بپذیر تو خودت میدانی كه درد
استغاثه مسلمانان درد نوامیس بر باد رفتهمان و زمان به بردگی برده شدنمان
مرا به قیام فرا میخواند تو خود یاریم ده و یاد و ذكر خودت را بر من
مستولی بخش و قلبم را از ایمانت اطمینان بخش.
اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلك
و السلام علیكم و رحمه الله 25/5/71


وصیت شهید ملک حسین اسدی :
با اخلاص در انتخابات شرکت نمایید و از خون شهیدان پاسداری کنید .
وصیت شهید عبدالرضا خاموش :
ای مردم مظلوم ، به خدا این انتخابات برای شماست نه برای مستکبران .
وصیت شهید حسین پرستار :
بر طبق احکام و قوانین اسلام، انتخاب کنید نه بر طبق رابطه ، بیایید ضابطه را حاکم بر انتخابات کنیم .
وصیت شهید حسن استرون :
مردم کاری کنند کخ نمایندگان ، صالح ، پاک و از خود مردم باشند .
وصیت شهید حیدر باقری :
بدانید هر رای که شما به صندوق می ریزید ، مشت محکمی است که به دهان ضد انقلاب و اربابان آمریکایی می زنید و یک قدم او را وادار به عقب نشینی می کنید .

هر شهيدي كربلائي دارد خاك آن كربلا ........... تشنه خون اوست و زمان انتظار مي كشد تا پاي آن شهيد بدان كربلا رسد و آنگاه ......... خون شهيد ، جاذبه خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد دريد و معبري از نور خواهد گشود و روح اش را از آن ، به سفري خواهد برد كه كه براي پيمودن آن هيچ راهي به جز شهادت وجود ندارد ..........
شهيد آويني




در چهارم اسفند هر سال سالگرد عروج تو را ارج می نهم
و غم دوریت ، غصه نبودنت ، درد بی پدری و یتیمی و بی یاوری،
زخم تعنه ها و توهین ها
را در قلب خود و فقط در قلب خود زمزمه می کنم .
پدر جان با تمام وجودم
دوستت دارم.
دوستت دارم

پسرش که شهید شد دلش سوخت
آخه یادش رفته بود برای سیلی ای که تو بچگی بهش زده بود ، ازش عذرخواهی کنه
با خودش گفت : جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم
آوردنش ... ولی ...
سر نداشتـــــ