سردار گمنام شهید ابراهیم هادی

مشکل کارهای ما این است که برای همه ، کار می کنیم غیر از خدا !!!

قسمتی از وصیتنامه شهید سید ابراهیم همت



قسمتی از وصیتنامه شهید سید ابراهیم همت :

می خواهم مثل مولایم بی سر وارد بهشت شوم.

شهید پدر و پسر

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد...

یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.

لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود.

معلوم بود که شهید دراز کش مجروح شده است.

اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید

دوم را به دامن گرفته بود.پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم

که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند.

معمولا اینها که با هم خیلی دوست و رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند.

شماره پلاک ها را بررسی کردیم. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است،

پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است.

پدری سر پسر را به دامن گرفته است.

شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر

و سید حسین اسماعیل زاده پسر است

اهل روستای باقر تنگه بابلسر.

مهمانان ویژه حضرت زهرا(س)

قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد.

برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.

خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم.

فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.

خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع

با شکوهی برگزار شد.

می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب

از جلوی مسجد حرکت کنیم.

بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت

و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم

پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما!

لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم!

پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!

لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب!

بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته:

دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت: در کدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم،

هر شب مادر سادات حضرت زهرا(س) به ما سر می زد.اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست.

می گویند شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت زهرا(س) هستند.

پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود. به ابراهیم هادی نگاه کردم.

دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط میخورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم.

ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی

 

راوی: مصطفی صفار هرندی

برگرفته از کتاب شهید گمنام

و پا برهنه رفت…

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.

چند نفر داوطلب شدن و رفتن که معبر رو باز کنن، ۱۵ ساله بود.

چند قدم که رفت ، دیدن که برگشت، گفتند ترسیده!

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!

و پا برهنه رفت…

سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون



می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...

حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!

اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...

با خودش می گفت:

«یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»

فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و

 زود به زود بهم زنگ بزن و...

بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و

 از زیر قرآن ردش کرد...

منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

                                   پاسدار شهید محمد قاسم ابراهیمی

 

پاسدار شهید محمد قاسم ابراهیمی در سال 1343 در خانواده ای مذهبی

چشم به جهان گشود و در تاریخ 4/12/1364 در عملیات والفجر 8 در

منطقه اروندکنار(فاو) بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل شد.

                                  یادش گرامی باد .

متن کامل وصیت نامه در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!!

اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا نام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده اند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا خرمشهر دیگر خونین شهر نیست، خرمشهر دیگر 36 میلیون جمعیت ندارد!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دشمن در خانه های ماست، دیگر کسی حاضر به نبرد با دشمن نیست!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمی خواهد با صدای الله اکبر، لرزه بر تن دشمن بیاندازد!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا فرزندان امت مثلا برای نظام در تلاش اند!!!!!!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا جانباز شیمیایی، به خاطر نداشتن پول، در بیمارستان پذیرش نمی شود و شهد شهادت می نوشد!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمی داند، مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمیداند، شهید مصطفی چمران ، دکترای فیزیک هسته ای را داشت و یکی از نخبگان ایران بود.
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا کسی نمی داند، تکه های پیکر محمد نوبخت را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا روسری ها هر روز کوچتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دخترها پسر شده اند، پسرها دختر شده اند، مردان بی غیرت شده اند، زنان بی حجاب شده اند!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا دعای عهد را فراموش کرده ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده ایم!!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا برای زیبا سازی شهرها، میلیونها هزینه می شود اما برای تعویض سنگ قبر فرسوده شهدای گمنام بودجه ای نداریم !!!
اینجا ایران قرن 21 است!!!
اینجا در هر کجای این سرزمین خونین اسلامی، حقیقت به مسلخ مصلحت می رود!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است . . .
جهان و عصر پست مدرن در دوران بازتولید مکانیکی ، ساختمانها ، عقل هایی که شک میزایند ، بازیهای زبان ، صنعت فرهنگ و دل هایی که لبریز گنج های طلا و سیمان و آهن است .

ب مثل بوسه

خیلی آقا بود

تا می شنید رزمنده ای شهید شده ، می رفت و پیشونیش رو می بوسید

تا اینکه خبر دادن توی یه عملیات به شهادت رسیده

به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم تا به تلافی اون بوسه هایی که رو پیشونی شهدا زده بود

پیشونیش رو بوسه بارون کنیم

رسیدیم بالای سرش ... پارچه رو کنار زدیم ...

اما دیدیم سر نداره

پسرش که شهید شد دلش سوخت

آخه یادش رفته بود برای سیلی ای که تو بچگی بهش زده بود ، ازش عذرخواهی کنه

با خودش گفت : جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم

آوردنش ... ولی ...

سر نداشتـــــ

یک روزی این ماهی ها ما را می خورند



پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟ 
         
مادر گفت : باقالی پلو با ماهی... 

  با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را می خوریم و
 

یک روزی هم

این ماهی ها ما را می خورند...

 
          

  چند وقت بعد ...      

    عملیات والفجر 8 ...     

درون اروند رود گم شد ...
 
    و مادر...
 
 تا آخر عمرش ماهی نخورد .....
 


من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم شهید شیرعلی سلطانی

خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي ‌هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة ‌الله » صورتش سرخ به نظر مي‌رسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ،‌ شيرعلي سلطاني است » .
به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر مي‌رسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .

شيرعلي در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانواده‌اي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنه‌اش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوج‌گيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روح‌الله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شب‌هاي تاريک جبهه را زيباتر مي‌نمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان مي‌خواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصه‌هاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بي‌سر او را در کتابخانه مسجد‌المهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.

اشکتو نبینم آقا...

اشکتو نبینم آقا...



عکس اول را در آورد:

این پسر اولم محسن است!

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن:

این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت!

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛

رفت بگوید این پسر سومم...

سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد…

امام(ره) گریه اش گرفته بود…

فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش

و خیلی جدی گفت:

چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…


جانباز شهید سید مجتبی علمدار

جانباز شهید سید مجتبی علمدار




Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت:این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان  نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرمان باشد

تولدت مبارک ای پدر آسمانیم

روز اول فروردين ، اولين روز بهار و اولين روز عيد نوروز ،

سالگرد تولد پدري آسماني است ، پدري كه در سال ۱۳۶۴ در واپسين

روزهاي سال در عمليات والفجر ۸ در منطقه فاو (اروند کنار) به درجه

رفيع شهادت نائل شد وآسماني گشت .

تولدت مبارك اي پدر آسمانيم

دعايم كن كه سخت محتاج دعاي شما هستم.

دوستت دارم اي پدر آسمانيم .

 

شهدا شرمنده ایم

پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . .

رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.

پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟

گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.

پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند.

ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه،رفت و کربلای پنج شهید شد.

مادر به خدا گفت:همه دنیام رو قبول کردی.

خودم هم قبول کن.رفت و در حج خونین شهید شد .

شهیدان لاله های لاله زارند


              شهیدان لاله های لاله زارند              

پرستوی مهاجر در بهارند

                     شهیدان شاهدان انقلابند                 

    شهیدان قامهای پر شتابند

                   شهیدان نغمه های بلبلانند               

    شهیدان غنچه ها، مثل گلانند

               شهیدان با شهادت پر گشودنند           

    جهان را با شهادت در گشودنند

      شهیدان چشمه های پرخروشند     

  شهیدان شمع جان را می فروشند

        شهیدان شهد شیرین نوش کردند      

  شهدان رمز یاسین گوش کردند

          شهیدان چهره ی پر نور دارند         

  شهیدان مایه ی فخر و قرارند



شهیدی‌که‌بدنش بعداز 13سال‌سالم‌بود+عکس

شهیدی‌که‌بدنش بعداز 13سال‌سالم‌بود



شهیدی که وصیت کرد دستش را از تابوت بیرون بگذارند+ عکس

شهیدی که وصیت کرد دستش را از تابوت


بیرون بگذارند+ عکس

شهید سید عبدالظریف تقوی سوق،  وصیت کرده بود در مراسم تشییع جنازه اش ، تا گلزار شهدا، دستش را از تابوت بیرون بیاورند تا همه بدانند آدمی در کوچ از دنیا، با دست خالی می رود.


تصویر زیر دست خارج شده از تابوت شهید تقوی سوق است:



شهید سید عبدالطیف تقوی سوق

فرزند: ميرفرج

تاريخ تولد: 1341

محل تولد: خليفه اي

يگان اعزام كننده: بسيج

محل شهادت: فاو

تاريخ شهادت: 26/11/1364

آخرین وصیت های یک ناشنوا (شهید عبدالمطلب اکبری)


*آنچه  خواهيد خواند وصيت نامه كوتاه ازشهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته:


بسم الله الرحمن الرحيم

يك عمر هرچي گفتم به من مي‌خنديدند، يك عمر هرچي مي‌خواستم به مردم محبت كنم

فكر كردند من آدم نيستم و مسخره‌ام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند،

يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.

اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف مي‌زدم و آقا بهم گفت:

"تو شهيد مي‌شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! "


شهرستان «خرم بید» در 180 کیلومتری شمالِ شیراز قرار دارد و روستایی موسوم به «شهید آباد» از توابع این شهرستان می باشد. جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» زمانی در این روستا زندگی می کرد. می گویند این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود .ایشان پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری . می گویند غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست ، بعد با زبون کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند .

رفقا گفتند: چی می گی بابا ؟! 

مثل همیشه ، زیاد محلش نذاشتند. عبدالمطلب اما اصرار داشت که منظورش را به بچه ها بفهماند. اما چون فهمیدن اشاره ها و سر و صداهای عبدالمطلب سخت بود ، بچه ها زیاد جدی نگرفتند. آخرش دید نمی فهمند ، بغل دست قبرِ غلامرضا ، روی خاک  با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری .

بعد به ما نگاه کرد گفت و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید!

رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و... از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی اش نگرفت. می گویند ، عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین . نگاهی به نوشته های خاکی اش انداخت و با دست پاکشان کرد.

می گویند، عبدالمطلب ، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه اش برگشت. رفقا ، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند ، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری ، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود.


شادی روحش صلوات

ماجرای دفن پیکر یک شهید گمنام در کربلا....

ابوریاض از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله ورجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست.فرمانده مان با دیدن من، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم.من برای او آرزوهای زیادی داشتم ومی خواستم دامادش کنم.

به هر حال، به سردخانه رفتم وکارت وپلاک فرزندم را تحویل گرفتم ورفتم تا جنازه اش را ببینم.وقتی کربلافرزند من نیست.افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود،با بی طاقتی وعصبانیت گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت وپلاک حک شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده. واقعاً برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند.من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف واضطرابی در دلم افتاد که بامقاوتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود.در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن وابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود.زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.


رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته وتا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.


چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد،دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود.او را در کربلا دفن کردم وبرپیکرش فاتحه ای خواندم وبه دنبال سرنوشت خود رفتم.


سال ها از آن قضیه گذشت وخبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شده وخبر زنده بودن او به دستم رسید.فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت.از دیدنش خوشحال شدم وشاید اولین چیزی که به او گفتم این بود که چرا کارت هویت وپلاکت را به دیگری سپردی؟وقتی او ماجرای کارت هویت وپلاکش را برایم تعریف کرد،موبر بدنم راست شد.پسرم گفت:من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم.او با اصرار از من خواست تا کارت هویت وپلاکم را به او بدهم.حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم، اصرار می کرد که حتماً باید قلباًً راضی باشم.من هم به او گفتم درصورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.او حرف هایی به من زد که اصلاً در ذهنم نمی گنجید.او با اطمینان گفت: من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم وقرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین(صلوات الله علیه) دفن کنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. دیگر نمی دانم چه شد و او چه کرد اما ماجرا همان بود که گفتم.

خاطرات سبز

 نماز شب قضا شده                                  

مهدی از شناسایی که آمد نیمه شب بود وخوابید.بچه ها که  برای نماز شب بیدار شده بودند او را صدا نکردند چون می دانستند حسابی خسته است وشب بعدهم باید در عملیات شرکت کند.اما او صبح که برای نماز بیدار شد با ناراحتی گفت:"مگر نگفته بودم مرا برای نماز شب بیدار کنید ؟"دلیلش را گفتند آه سردی کشید وگفت:"افسوس شب آخرعمرم ،  نماز شبم قضا شد »   فردا شب مهدی سامع به خیل شهیدان پیوست.


بی هوشی و دعای کمیل

رزمنده ی مجروحی به نام ضیاءالدینی رابه اتاق عمل آوردند.بعداز اینکه عمل شد او را به ریکاوری بردیم.حدود بیست سال سن داشت.سرتا پای او ترکش خورده بود.شب همه در ریکاوری جمع شده بودیم،او در حال بی هوشی دعای کمیل می خواند.


 «اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»

هوا هنوز گرگ و میش بود؛پس از سپری کردن یک شب سخت در عملیات خیبر،صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت.

رزمنده ی عارف ودلاور ورزشکار،حسین توکلی کنار من آمد وتیر بارش را به من داد وگفت:

«بااین سر عراقیها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم.»

شروع به تیر اندازی کردم وبا گوشه ی چشم مراقب احوال خضوع وخشوع او بودم.بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت.کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم،رکعت دوم بود.دست هایش را بالا آورده قنوت می خواند.از شدت گریه شانه هایش را که می لرزید به خوبی می دیدم.تیراندازی راقطع کردم تا ببینم چه دعایی می خواند؟ دعایش شهادت در راه خدا بود:

«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک،اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک...»

به حال خوشش افسوس خوردم،دوباره به دشمن پرداختم.باز نگاهی به او کردم دیدم جلوی لباسش خون آلود است!

وبه آرامی ،از زیر لباسش جوی خون به سئی زمین جاری شده است.او در حال خواندن تشهد وسلام بود وذلم نیامد دو رکعت نماز عشق او را بشکنم.

مترصدشدم تا سلام بدهد وبه کمکش بروم.در حالی که می گفت: «السلام...علیکم ورحمه...الله و...برکا...ته»به حالت سجده بر زمین افتاد.

جسد آغشته به خون ایت شهید عاشق را کناری خواباندم در حالی که از این دعای سریع الاجابه در حیرت بودم.

 


 نجوای یابن الحسن شهید

درعملیات فتح المبین،من توی جبهه ها آمارشهدا رو میگرفتم.صبح زود،به تپه ای رسیدم.ساعاتی از شروع عملیات می گذشت.شبنمها روی چمنها ولاله های وحشی نشسته بودندومنظره ای بسیار زیبا رانمایش می دادند.

ازهمان تپه صدایی شنیدم،رفتم نزدیک؛جوانی با قامت رشید روی آن تپه آرمیده بودبه گونه ای که انگار روی بهترین تخت دنیا آرمیده است.خوب نگاهش کردم،گردنش به طور کامل نبود!اما لبانش چیزی می گفت،جلوتر رفتم؛بادقت به لبانش نگاه کردم وبا لب خوانی متوجه شدم که زمزمه می کند:"یابن الحسن(ع)یابن الحسن(ع)"

 

 

شهادت قسمت ما می شد ای کاش



گل اشکم شبي وا ميشد اي کاش
همه دردم مداوا ميشد اي کاش

به هر کس قسمتي دادي خدايا

شهادت قسمت ما ميشد اي کاش

مناجات با خدا از شهید چمران


خدایا

عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم

عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم

در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی

 تو هیچ و پوچم ,

عجیب آنکه

از خود میگویم

منم میزنم

خواهش دارم و آرزو میکنم

خدایا...

تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم

تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم

تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم

تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم

تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی

تو مرا به آتش عشق سوختی

تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی

تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی

و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدایا ...

تو به من

پوچی لذات زود گذر را نمودی

ناپایداری روزگار را نشان دادی

لذت مبارزه را چشاندی

ارزش شهادت را آموختی

خدایا

تو را شکر میکنم

که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی

و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با

ظلم و کفر غرقم

نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.

فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست

بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم

و بالاخره شهادت است.

شهید زین الدین(منتظر شهادت)



اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم الرزقنا شهاده فی سبیل الله


در زمان غیبت ، منتظر به کسی گفته می شود

که منتظر شهادت باشد.

شهید زین الدین

ای شهید ای آنکه برکرانه های ازلی و ابدی وجود نشسته ای

ای شهید ای آنکه برکرانه های ازلی و ابدی وجود نشسته ای

دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف رانیزازاین

منجلاب بیرون کش.

...وبه راستی چه منجلابی ازاین بزرگترکه خود راگم کنیم.

شهدا شرمنده ایم . . .

 همه ادعا می کنند که 

شهدا شرمنده ایم...

سلام شهید ؛ سلام برادر شهیدم  ؛سلام پدر شهیدم، سلام سفر کرده ؛ سلام ای شهید گمنام

به رسم هر نامه فکر کنم اول باید شما رو از حال و هوای خودمون و چیزهایی که به رسم امانت بهمون سپردین و رفتین با خبر کنم ؛ هر چند شما خود گواه تر از مایین .

   برو به ادامه مطلب . . .


ادامه نوشته

خندید و رفت

من کجا و با شهیدان زندگی               من کجا و قصه رزمندگی

من کجا و دیدن وجه خدا                    من کجا و جمع اعلام الهدی
من که از معراج دل برگشته ام     بین شهر نفس خود سرگشته ام

از سفر نه من زمعراج آمدم                 بر زمین با مهر اخراج آمدم

آمدم با از سفر برگشتگان                   گرچه افتادم میان کشتگان

با همه بیچارگی احسان شدم          من سفیر بهترین یاران شدم

من که احساس نیازی می کنم       با شهیدان عشق بازی می کنم

زیباترین جوان ایران

به نقل از فارس تصویر زیر، عکس زیباترین جوان ایران در سال 38 است که بر روی جلد مجلات آن سال منتشر شد. این تصویر متعلق به شهید «سید مجتبی هاشمی» است.

او که بعدها به عنوان فرمانده گروه چریکی فداییان اسلام، با نیروهایی که لباس رزم‌شان، شلوار کردی و زیرپیراهنی بود، نه تنها قدرت ابتکار عمل را در آبادان از دشمن گرفت، که خواب‌های شوم او را برای تصرف کامل اهواز به کابوس بدل کرد.

شهید سید مجتبی علمدار


 اعتراف نامه (شهید سید مجتبی علمدار) - چراغ هدایت :

قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء 4/5/69)

قوانین بعدی در ادامه مطلب . . .(حتما کلیک کنید)

ادامه نوشته

شهید سید مرتضی آوینی

شهید سید مرتضی آوینی :

 - الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.


 - شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.


 - شهادت ذروه بلند تکامل انسانی است و خون شهید سبزینه حیات طیبه اخروی و تربت او دارالشفای آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انس‌اند.


 - شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

قسمتی از وصیتنامه ی سردار شهید شوشتری

قسمتی از وصیتنامه ی سردار شهید شوشتری :

دیروز هر چه بود گذشت

امروز هم هر چه بود گذشت !

آنجا پشت خاکریز بودیم

اینجا در پناه میز !

دیروز دنبال گمنامی بودیم

امروز مواظبیم ناممان گم نشود !

جبهه بوی ایمان می داد

اینجا ایمانمان بو می دهد !

آنجا درب اتاقمان می نوشتیم "یا حسین(ع) ، فرماندهی از آن توست"

الان می نویسیم "بدون هماهنگی وارد نشوید ! "

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم !

بصیرمان کن تا اسیر بر نگردیم !

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

هنوز هم برای شهادت فرصت هست

هنوز هم برای شهادت فرصت هست ،

دل را باید صاف کرد.

امام خامنه ای حفظه الله

تصاویری از تشییع و تدفین شهدای گمنام در بام ملایر

تصاویری از تشییع و تدفین شهدای گمنام در بام ملایر






ملایر دوباره بوی شهدا را گرفت

ملایر دوباره بوی شهدا را گرفت .سه تن از شهدای گمنام دفاع مقدس

در روز شهادت امام موسی کاظم (ع) در بام ملایر به خاک سپرده شدند.

آری به راستی شهدای گمنام مهمانان ویژه و خاص حضرت زهرا (س) هستند.

***شهدای گمنام مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا (س) ندارند. ***

حضرت روح الله (ره)

ای شهید گمنام

در گمنامی هم مشترکیم

تو پلاکت را گم کرده ای و  اما من هویتم را

افتخارم سر در خانه ام میباشد(عکسی غرورآفرین از یک مادر)

مرحوم سرکار خانم بیدمشکی - مادر شهیدان سیف الله، محمد و احمد بختیاری

شهید حاج رسول حیدری (اولین شهید ایرانی در بوسنی)

در سال 1339 تنها پسر خانواده حیدری در شهر ملایر دیده به جهان گشود. دوران کودکی رسول با زمزمه‌ی تقوی و نجوای ایمان سپری شد، زمانی که گام در راه تحصیل نهاد، به دلیل هوش و ذکاوت و رفتار مردانه‌اش در مدرسه شاگرد ممتاز گشت، سال دوم دبیرستان بود که خانواده‌اش به «اهواز» مهاجرت کردند، و پس از 2 سال به ملایر بازگشتند. او پس از بازگشت برای ادامه تحصیل به هنرستان رفت و از همان زمان با الفبای سیاست آشنا شد.

و همگام با مردم انقلابی در راهپیمایی‌ها و تظاهرات ضدرژیم شرکت نمود. یک مرتبه نیز توسط نیروهای شهربانی دستگیر شد .رسول پس از اتمام تحصیل در سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران همدان درآمدوسپس در سال 1359 سپاه پاسداران ملایر را تشکیل داد و قاطعانه به مبارزه علیه عوامل ساواک پرداخت. حیدری پس از مدتی به کردستان رفت و در شهر پاوه به مبارزه علیه ضدانقلاب مشغول شد.
و در فرو نشاندن غائله «سریش آباد» و در سال 1358 آزادسازی «باینگان» حماسه آفرید. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و در عملیات‌های مختلفی شرکت نمود و چندین مرتبه مجروح شد. وی در سال 1360 ازدواج کرد و پس از چندی دوباره به جبهه عزیمت کرد. رسول مدتی در جبهه گیلان‌غرب و سرپل ذهاب با نیروهای متجاوز عراقی جنگید، در سال 1363 نیز در منطقه شمال غرب با هوشمندی مانع از رسیدن دشمن به اهدافش شد او در طول سال های دفاع مقدس 65 ماه در جبهه به خدمت خالصانه پرداخت.
و پس از پایان جنگ در رشته علوم سیاسی دانشگاه امام حسین (ع) مشغول شد. همزمان با تجاوز «صرب‌های نژادپرست» به مسلمانان بوسنی رسول به عنوان دیپلمات جمهوری اسلامی به کشور بوسنی رفت. سرانجام حیدری پس از سال‌ها جهاد و تلاش در راه حق در روز عید غدیر سال 1372 در کشور «بوسنی و هرزگوین» در حال عبور از جاده‌ای به اسارت صرب‌ها درآمد و در سن 32 سالگی در روز عید غدیر به شهادت رسید. و از او 3 فرزند به یادگار ماند.

وصیت نامه :

آیه 14 سوره طه: و من برگزیدم تو را پس بشنو آنچه را وحی شود همانا منم خدایی كه نیست خدائی جز من پس بپرست مرا و برپا دار نماز را برای ذكر من. با سلام و درودهای فراوان به پیشگاه امام مهدی سلام الله علیها و با درود بسیار به رو ح پاك و طیب بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی (ره) و با نثار خالصانه‌ترین احترامات و سلام فراوان به امام خامنه‌ای حفظ الله و با نثار زیبا‌ترین سپاس‌ها به پیشگاه ارواح طیبه شهدای اسلام از آغاز تا كنون. ...فلاسفه و حكما براین قائلند كه فصل بین انسان و حیوان ناطقیت انسان است (الانسان حیوان ناطق) ولی فصل و تمایز انسانها با حیوانات و حتی انسان ها با یكدیگر در دو جهت است داشتن درد و غم غربت و فراق. فرق بین انسان و حیوان در داشتن و صاحب درد بودن است به گفته شهید مطهر ی (ه) درد انسان فقط درد خداست. درد حق است.
میل بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمین است و اما درد ما درد اسلام است. درد ما درد اسارت جانكاه میلیون‌ها مسلمان است درد ما درد دوری از حق است. در طی مدت 12 سال گذشته در حال و هوای سال‌ها عشق و ایثار (انقلاب) سال‌های سیراب شدنمان از سرچشمه عشق و محبت.
همیشه از خداوند خواسته بودم شهادت را نصیبم كند هر چند كه یارای پرواز با پرستوها را داشتم اما پای بسته در آشیان خاكی در ماندم و حالا خدایا شكوه ندارم تو بزرگتر از آنی كه من حقیر از رحمت تو نومید باشم تو غفور و بخشنده‌تر از آنی كه من در زیر بار معاصی ناامید شوم ولی خدایا مرا در جوار رحمت خودت بپذیر تو خودت میدانی كه درد استغاثه مسلمانان درد نوامیس بر باد رفته‌مان و زمان به
بردگی برده شدنمان مرا به قیام فرا می‌خواند تو خود یاریم ده و یاد و ذكر خودت را بر من مستولی بخش و قلبم را از ایمانت اطمینان بخش.
اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلك
و السلام علیكم و رحمه الله
25/5/71


اهمیت شرکت در انتخابات از دیدگاه شهداء

وصیت شهید ملک حسین اسدی :

با اخلاص در انتخابات شرکت نمایید و از خون شهیدان پاسداری کنید .

وصیت شهید عبدالرضا خاموش :

ای مردم مظلوم ، به خدا این انتخابات برای شماست نه برای مستکبران .

وصیت شهید حسین پرستار :

بر طبق احکام و قوانین اسلام، انتخاب کنید نه بر طبق رابطه ، بیایید ضابطه را حاکم بر انتخابات کنیم .

وصیت شهید حسن استرون :

مردم کاری کنند کخ نمایندگان ، صالح ، پاک و از خود مردم باشند .

وصیت شهید حیدر باقری :

بدانید هر رای که شما به صندوق می ریزید ، مشت محکمی است که به دهان ضد انقلاب و اربابان آمریکایی می زنید و یک قدم او را وادار به عقب نشینی می کنید .



هر شهيدي كربلائي دارد

هر شهيدي كربلائي دارد

خاك آن كربلا ........... تشنه خون اوست

و زمان انتظار مي كشد

تا پاي آن شهيد بدان كربلا رسد

و آنگاه ......... خون شهيد ، جاذبه خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد دريد

و معبري از نور خواهد گشود

و روح اش را از آن ، به سفري خواهد برد كه كه براي پيمودن آن

هيچ راهي به جز شهادت وجود ندارد ..........

شهيد آويني

بیست و ششمین سالگرد پاسدار شهید محمد قاسم ابراهیمی گرامی باد

در چهارم اسفند هر سال سالگرد عروج تو را ارج می نهم

و غم دوریت ، غصه نبودنت ، درد بی پدری و یتیمی و بی یاوری،

زخم تعنه ها و توهین ها 

را در قلب خود و فقط در قلب خود زمزمه می کنم .

پدر جان با تمام وجودم

دوستت دارم.

دوستت دارم

«ننه علی» با پسرش همخانه شد

رای آنانکه در سال های جنگ و پس از آن برای  زیارت قبور مطهر شهدا و حضرت امام(ره) به بهشت زهرا می رفتند، «ننه علی» نام غریبه ای نیست. قطعه 24 بهشت زهرای تهران و همان حوالی قبر حسین فهمیده، کلبه ای بود که سال ها ماوای عشق یک پیرزن روستایی به فرزندش بود. 

پیرزن دوست داشتنی که مادر شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست بود و از سال 1359  در کنار قبر فرزندش کلبه ای محقر زد و زندگی کرد. 

ننه علی اگر چع حدود 3 سال پیش در پی نامه مقام معظم رهبری به خانه دخترش رفت و در آنجا ساکن شد اما تا آخر عمر و با وجود کهنسالی و بیماری لااقل ماهی یک بار به زیارت قبر فرزندش می رفت. 

خیلی ها که گذرشان به بهشت زهرا می افتاد حال و روزشان تغییر می کرد. مادری را در کنار قبر فرزند دیدن سخت است چه برسد به آنکه مادر حتی بعد از مرگ فرزندش هم نتواند دوری از اورا تحمل کرده و در کنار قبر فرزندش بیتوته کرده و همانجا هم روزگار بگذراند.


او که فرزندش به دست ساواک به شهادت رسید، بعد از شنیدن خبر شهادت فرزندش در اهواز راهی این شهر شد و در گرمای سوزان این شهر کنار مزار فرزندش بیتوته کرد.  

بعد از پیروزی انقلاب به حضرت امام اطلاع می‌دهند که مادری از تهران به اهواز آمده و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی می‌کند، البته بدون هیچ سرپناهی که او را در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب محافظت نماید. به دستور امام (ره) پیکر این شهید از اهواز به بهشت زهرا (س) در تهران منتقل می‌شود.

از سال ۱۳۵۸ تا 1387 ننه علی تک و تنها در این اتاقک فلزی زندگی کرد، به گفته دوستان خانه شهید بهشت زهرا (س) تا مدتها این اتاقک، برق نداشت وسیله گرمایشی و سرمایشی نداشت. در میان این اتاقک مزار فرزند شهیدش قرار گرفته  که بر روی سنگ آن نوشته شده «شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست».

خیلی ها این روزها گرم اخبار انتخاباتی اند و از فردا هم تبلیغات انتخاباتی آغاز می شود و شاید خبر از دست رفتن «ننه علی» مردم ایران، در هیاهوی انتخابات گم شود. همانگونه که خبر از دست رفتن حاجی بخشی خیلی زود فراموش شد. 
این چند خط نمی تواند تقدیری از «ننه علی» و سایر مادران شهیدی باشد که عزیزانشان را برای انقلاب فدا کرده اند. بگذریم.... کم نیستند مادرانی که بعد از 23 سالی که ازپایان جنگ گذشته، همچنان چشم انتظار استخوانی و سربند «یا زهرا» فرزندانشان مانده اند. 

«ننه علی» بهانه ای بود تا یادی کنیم از هزاران نفر از مادران شهدا. مادرانی که همچنان با افتخار از انقلاب و ارزش های آن دفاع می کنند.