پس پدر كي ز جبهه ميآيد

پس پدر كي ز جبهه ميآيد باز كودك ز مادرش پرسيد
گفت مادر به كودكش كه بهار غنچه ها و شكوفه ها كه رسيد
باز كودك ز مادرش پرسيد كي بهار و شكوفه مي آيند
گفت مادر كه هر زمان در باغ غنچه ها لب به خنده بگشايند
روز ديگر سراغ باغچه رفت كودك ما به جست و جوي بهار
ديد لب بسته است غنچه هنوز بر لب غنچه نيست بوي بهار
گفت اي غنچه هاي خوب چرا لبتان را ز خنده ميبنديد
زودتر بشكفيد و باز شويد آي گلها چرا نمي خنديد
گاه با غنچه ها سخن مي گفت گاه خواهش ز غنچه ها مي كرد
گاه گلبرگ غنچه اي را نرم با سر انگشت خويش وا مي كرد!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:12 توسط مجنون الشهداء
|
مدیریت وبلاگ : محمد کریم ابراهیمی