ای مردم ، وای بر فردایمان               دسته گل ها گر روند از یادمان

ریخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش را می بوسیدند.هر کاری میکرد  نمی توانست حاجی رو از دستانشان خلاص کنه .انگار دخیل بسته باشند ول کن نبودند .بارها شده بود حاجی توی هجوم محبت بچه ها صدمه دیده بود.زیر چشمش کبود شده بود . این بار هم وقتی بچه ها رو پراکنده کردن دیدن حاجی انگشت شصتش رو گرفته ، رفتن جلو دیدن بچه ها
که ریختن سر حاجی انگشت شصتش  شکسته شده . اما حاجی حتی یه آخ نگفته بود .