تبليغاتX
به یاد شهدا*مديون خون سبز پوشان شهيديم*

به یاد شهدا*مديون خون سبز پوشان شهيديم*

ذکر و یاد شهدای 8 سال دفاع مقدس ..... شادی ارواح طیبه ی شهداء صلوات

بزرگ مرد تاريخ

 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل

Codes

بهترین وبلاگ ،کد آهنگ،تصاویر گیف،مطالب متنوع

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]


موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)
 

اَللّهُمّ صَلِّ عَلَی الْکَهْفِ الْحَصِینْ

وَ غِیاثِ الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَکین ،حُجَّتِکَ وَ کَلِمَتِکَ النّامُوسِ الْاَکْبَر

اَلْاِمامِ الْمَهْدیِّ الْمُنْتَظَر

اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَه ، وَاجْعَلْنا مِنْ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ

وَالْفائِزینَ بِلِقائِهِ.



صلوات خاصّه حضرت بقیّه الله (ارواحنا فداه ) که حضرت جعفر آقای مجتهدی در زمان حیات به افراد خاصی تعلیم داده بودند.


   نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

 

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

 

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

 

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

 

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

 

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

 

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

 

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

 

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

 

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

 

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

 

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

 

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...


برچسب‌ها: فاطمیه÷حضرت زهرا÷فاطمه

   نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

فاطمه از برگ گل نازک تر است

فاطمه یاس کبود حیدر است

ایام شهادت مادر کل عالم حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا (س)

بر همه  فرزندان و محبان آن حضرت تسلیت باد.



برچسب‌ها: فاطمیه÷حضرت زهرا÷فاطمه

   نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: وصیت نامه شهداء

صل الله علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

شهید گلستانه :

آنجا که حسین (ع) در صحنه است ، اگر در صحنه نباشی

هر کجا می خواهی باش. ایستاده به نماز یا نشسته در شراب ،

هر دو یکی است .

 یا علی


برچسب‌ها: شهید گلستانه ÷لبیک یا حسین÷حسین, ع, ÷شهید

   نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: پاسدار شهید محمد قاسم ابراهیمی
 

 

روز اول فروردين ، اولين روز بهار و اولين روز عيد نوروز ،

سالگرد تولد پدري آسماني است ،پدري كه در سال ۱۳۶۴ در واپسين

روزهاي سال در عمليات والفجر ۸ در منطقه فاو  به درجه رفيع شهادت

نائل شد وآسماني گشت .

تولدت مبارك اي پدر آسمانيم

دعايم كن كه سخت محتاج دعاي شما هستم.

دوستت دارم اي پدر آسمانيم .

 

 فرزندت كه آرزوي ديدن شما به دلش ماند


   نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: متفرقه

فرا رسیدن سال نو بر همه دوستان و عزیزان مبارک باد

دعا می کنم که سالی پر از برکت و توفیق و سلامتی داشته باشین .



   نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



ثبت شماره تلفن همراه جهت سامانه پیام کوتاه

عزیزانی که تمایل دارند در سامانه پیام کوتاه اروند8

عضو باشند و هر هفته به شماره ی آنها گزیده ای از

وصیت نامه شهداء ارسال گردد می توانند شماره

همراه خود را در قسمت نظرات این پست ثبت نمایند.

(نوشتن نام اختیاری است)


   نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله

هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله


کربلا معراج هر شام من است

این پیاله تا ابد جام من است

ساغر کرب بلا پر شد زمی

ساقی اش سر می گذارد روی نی


نایب الزیاره دوستان عزیز هستیم در کربلای معلی

در ایام عید نوروز 1391

انشاء الله که برات زیارت همه دوستاران و

محبان آقا ابا عبد الله الحسین(ع) و امیر المومنین (ع)

به امضای صاحب الزمان(عج) برسد به زودی زود.

ان شاء الله.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



در سال 1339 تنها پسر خانواده حیدری در شهر ملایر دیده به جهان گشود. دوران کودکی رسول با زمزمه‌ی تقوی و نجوای ایمان سپری شد، زمانی که گام در راه تحصیل نهاد، به دلیل هوش و ذکاوت و رفتار مردانه‌اش در مدرسه شاگرد ممتاز گشت، سال دوم دبیرستان بود که خانواده‌اش به «اهواز» مهاجرت کردند، و پس از 2 سال به ملایر بازگشتند. او پس از بازگشت برای ادامه تحصیل به هنرستان رفت و از همان زمان با الفبای سیاست آشنا شد.

و همگام با مردم انقلابی در راهپیمایی‌ها و تظاهرات ضدرژیم شرکت نمود. یک مرتبه نیز توسط نیروهای شهربانی دستگیر شد .رسول پس از اتمام تحصیل در سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران همدان درآمدوسپس در سال 1359 سپاه پاسداران ملایر را تشکیل داد و قاطعانه به مبارزه علیه عوامل ساواک پرداخت. حیدری پس از مدتی به کردستان رفت و در شهر پاوه به مبارزه علیه ضدانقلاب مشغول شد.
و در فرو نشاندن غائله «سریش آباد» و در سال 1358 آزادسازی «باینگان» حماسه آفرید. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و در عملیات‌های مختلفی شرکت نمود و چندین مرتبه مجروح شد. وی در سال 1360 ازدواج کرد و پس از چندی دوباره به جبهه عزیمت کرد. رسول مدتی در جبهه گیلان‌غرب و سرپل ذهاب با نیروهای متجاوز عراقی جنگید، در سال 1363 نیز در منطقه شمال غرب با هوشمندی مانع از رسیدن دشمن به اهدافش شد او در طول سال های دفاع مقدس 65 ماه در جبهه به خدمت خالصانه پرداخت.
و پس از پایان جنگ در رشته علوم سیاسی دانشگاه امام حسین (ع) مشغول شد. همزمان با تجاوز «صرب‌های نژادپرست» به مسلمانان بوسنی رسول به عنوان دیپلمات جمهوری اسلامی به کشور بوسنی رفت. سرانجام حیدری پس از سال‌ها جهاد و تلاش در راه حق در روز عید غدیر سال 1372 در کشور «بوسنی و هرزگوین» در حال عبور از جاده‌ای به اسارت صرب‌ها درآمد و در سن 32 سالگی در روز عید غدیر به شهادت رسید. و از او 3 فرزند به یادگار ماند.

وصیت نامه :

آیه 14 سوره طه: و من برگزیدم تو را پس بشنو آنچه را وحی شود همانا منم خدایی كه نیست خدائی جز من پس بپرست مرا و برپا دار نماز را برای ذكر من. با سلام و درودهای فراوان به پیشگاه امام مهدی سلام الله علیها و با درود بسیار به رو ح پاك و طیب بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی (ره) و با نثار خالصانه‌ترین احترامات و سلام فراوان به امام خامنه‌ای حفظ الله و با نثار زیبا‌ترین سپاس‌ها به پیشگاه ارواح طیبه شهدای اسلام از آغاز تا كنون. ...فلاسفه و حكما براین قائلند كه فصل بین انسان و حیوان ناطقیت انسان است (الانسان حیوان ناطق) ولی فصل و تمایز انسانها با حیوانات و حتی انسان ها با یكدیگر در دو جهت است داشتن درد و غم غربت و فراق. فرق بین انسان و حیوان در داشتن و صاحب درد بودن است به گفته شهید مطهر ی (ه) درد انسان فقط درد خداست. درد حق است.
میل بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمین است و اما درد ما درد اسلام است. درد ما درد اسارت جانكاه میلیون‌ها مسلمان است درد ما درد دوری از حق است. در طی مدت 12 سال گذشته در حال و هوای سال‌ها عشق و ایثار (انقلاب) سال‌های سیراب شدنمان از سرچشمه عشق و محبت.
همیشه از خداوند خواسته بودم شهادت را نصیبم كند هر چند كه یارای پرواز با پرستوها را داشتم اما پای بسته در آشیان خاكی در ماندم و حالا خدایا شكوه ندارم تو بزرگتر از آنی كه من حقیر از رحمت تو نومید باشم تو غفور و بخشنده‌تر از آنی كه من در زیر بار معاصی ناامید شوم ولی خدایا مرا در جوار رحمت خودت بپذیر تو خودت میدانی كه درد استغاثه مسلمانان درد نوامیس بر باد رفته‌مان و زمان به
بردگی برده شدنمان مرا به قیام فرا می‌خواند تو خود یاریم ده و یاد و ذكر خودت را بر من مستولی بخش و قلبم را از ایمانت اطمینان بخش.
اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلك
و السلام علیكم و رحمه الله
25/5/71



برچسب‌ها: شهید حاج رسول حیدری÷اولین شهید ایرانی در بوسنی÷رسو

   نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: وصیت نامه شهداء

وصیت شهید رمضانعلی خارکش :

آفرین بر این مردم که(در انتخابات) باعث سربلندی و سرافرازی

اسلام شدند .


   نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



وصیت شهید ملک حسین اسدی :

با اخلاص در انتخابات شرکت نمایید و از خون شهیدان پاسداری کنید .

وصیت شهید عبدالرضا خاموش :

ای مردم مظلوم ، به خدا این انتخابات برای شماست نه برای مستکبران .

وصیت شهید حسین پرستار :

بر طبق احکام و قوانین اسلام، انتخاب کنید نه بر طبق رابطه ، بیایید ضابطه را حاکم بر انتخابات کنیم .

وصیت شهید حسن استرون :

مردم کاری کنند کخ نمایندگان ، صالح ، پاک و از خود مردم باشند .

وصیت شهید حیدر باقری :

بدانید هر رای که شما به صندوق می ریزید ، مشت محکمی است که به دهان ضد انقلاب و اربابان آمریکایی می زنید و یک قدم او را وادار به عقب نشینی می کنید .




برچسب‌ها: انتخابات از دید شهدا÷انتخابات÷شهدا÷وصیت شهدا در مو

   نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



هر شهيدي كربلائي دارد

خاك آن كربلا ........... تشنه خون اوست

و زمان انتظار مي كشد

تا پاي آن شهيد بدان كربلا رسد

و آنگاه ......... خون شهيد ، جاذبه خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد دريد

و معبري از نور خواهد گشود

و روح اش را از آن ، به سفري خواهد برد كه كه براي پيمودن آن

هيچ راهي به جز شهادت وجود ندارد ..........

شهيد آويني


برچسب‌ها: شهید آوینی÷کربلا÷مرتضی آوینی÷شهید÷شهادت÷روایت فتح÷

   نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



در چهارم اسفند هر سال سالگرد عروج تو را ارج می نهم

و غم دوریت ، غصه نبودنت ، درد بی پدری و یتیمی و بی یاوری،

زخم تعنه ها و توهین ها 

را در قلب خود و فقط در قلب خود زمزمه می کنم .

پدر جان با تمام وجودم

دوستت دارم.

دوستت دارم


   نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



رای آنانکه در سال های جنگ و پس از آن برای  زیارت قبور مطهر شهدا و حضرت امام(ره) به بهشت زهرا می رفتند، «ننه علی» نام غریبه ای نیست. قطعه 24 بهشت زهرای تهران و همان حوالی قبر حسین فهمیده، کلبه ای بود که سال ها ماوای عشق یک پیرزن روستایی به فرزندش بود. 

پیرزن دوست داشتنی که مادر شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست بود و از سال 1359  در کنار قبر فرزندش کلبه ای محقر زد و زندگی کرد. 

ننه علی اگر چع حدود 3 سال پیش در پی نامه مقام معظم رهبری به خانه دخترش رفت و در آنجا ساکن شد اما تا آخر عمر و با وجود کهنسالی و بیماری لااقل ماهی یک بار به زیارت قبر فرزندش می رفت. 

خیلی ها که گذرشان به بهشت زهرا می افتاد حال و روزشان تغییر می کرد. مادری را در کنار قبر فرزند دیدن سخت است چه برسد به آنکه مادر حتی بعد از مرگ فرزندش هم نتواند دوری از اورا تحمل کرده و در کنار قبر فرزندش بیتوته کرده و همانجا هم روزگار بگذراند.


او که فرزندش به دست ساواک به شهادت رسید، بعد از شنیدن خبر شهادت فرزندش در اهواز راهی این شهر شد و در گرمای سوزان این شهر کنار مزار فرزندش بیتوته کرد.  

بعد از پیروزی انقلاب به حضرت امام اطلاع می‌دهند که مادری از تهران به اهواز آمده و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی می‌کند، البته بدون هیچ سرپناهی که او را در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب محافظت نماید. به دستور امام (ره) پیکر این شهید از اهواز به بهشت زهرا (س) در تهران منتقل می‌شود.

از سال ۱۳۵۸ تا 1387 ننه علی تک و تنها در این اتاقک فلزی زندگی کرد، به گفته دوستان خانه شهید بهشت زهرا (س) تا مدتها این اتاقک، برق نداشت وسیله گرمایشی و سرمایشی نداشت. در میان این اتاقک مزار فرزند شهیدش قرار گرفته  که بر روی سنگ آن نوشته شده «شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست».

خیلی ها این روزها گرم اخبار انتخاباتی اند و از فردا هم تبلیغات انتخاباتی آغاز می شود و شاید خبر از دست رفتن «ننه علی» مردم ایران، در هیاهوی انتخابات گم شود. همانگونه که خبر از دست رفتن حاجی بخشی خیلی زود فراموش شد. 
این چند خط نمی تواند تقدیری از «ننه علی» و سایر مادران شهیدی باشد که عزیزانشان را برای انقلاب فدا کرده اند. بگذریم.... کم نیستند مادرانی که بعد از 23 سالی که ازپایان جنگ گذشته، همچنان چشم انتظار استخوانی و سربند «یا زهرا» فرزندانشان مانده اند. 

«ننه علی» بهانه ای بود تا یادی کنیم از هزاران نفر از مادران شهدا. مادرانی که همچنان با افتخار از انقلاب و ارزش های آن دفاع می کنند.

   نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء

گنجشک ناز و زیبا
که می پری اون بالا

بال و پرت به رنگ خاک
دلت مهربون و پاک

به من بگو وقتی که پر کشیدی
بابام رو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت

پیش ستاره ها رفت
یواش و بی صدا رفت

ستاره آی ستاره
پولک ابر پاره

خاموشی یا می تابی؟
بیداری یا که خوابی؟

به من بگو وقتی که خواب نبودی
بابام رو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت

از اون طرف از اون راه
رفته به خونه ماه

ماه سفید تنها
که هستی پشت ابرا

نقره نشون کهکشون
چراغ سقف آسمون

به من بگو وقتی که نور پاشیدی
بابام رو تو ندیدی

همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود

اون بالا بالاها رفت
بابات پیش خدا رفت

***

خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه

گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن


برچسب‌ها: شهدای عرصه علم و ایثار ÷شهید احمدی روشن÷شهید داریو

   نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: متفرقه

مهدیار و عادل و علی رضا در راهپیمایی 22 بهمن ماه 1390


   نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: متفرقه
مهدیار در راهپیمایی و تظاهرات 22 بهمن 1390


   نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

یک خیابان کرده مجنونم تو می دانی کجاست
آن خیابان کوی جانان قطعه ای از کربلاست


یک خیابان دل ربوده از تمام عاشقان
هست آنجا جای پای مهدی صاحب زمان


یک خیابان گشته منزلگاه جبرئیل امین
یک طرف استاده زهرا یک طرف ام البنین


یک خیابان گشته تنها جلوه گاه عالمین
یک طرف قبر اباالفضل یک طرف قبر حسین


یک خیابان را صفا و مروه می خوانیم و وبس
یا حسین گوییم و یا عباس ما در هر نفس


یک خیابان است زینب بسته احرام ولا
کعبه عشق است آن جا یا زمین نینوا


گام گام آن خیابان جای پای زینب است
پر فضای آن خیابان از صدای زینب است


کاش در بین دو شاهد عمر پایان می گرفت
کاش جانم را اجل در آن خیابان می گرفت


یک خیابان کرده عاشق سید سجاد را
آن خیابان است می خواند به خود خوشزاد را


   نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من بی پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش تر است چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود ازبرایت دامنی اشک روان آورده ام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو در کف خود از برایت نقد جان آورده ام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد گوشه ای از درد دل را بر زبان آورده ام

محمدعلی مجاهدی (پروانه)




   نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء

حاج ذبیح‌الله بخشی، صبح سه‌شنبه ۱۳ دی 1390 دعوت حق را لبیک گفت.

اما آنان که با حاجی در جبهه‌های سالهای دفاع مقدس همراهی و همزادی داشته‌اند، شنیدن این خبر آتش به جانشان می‌زند. هشت سال حضور صبورانه و فکورانه در جبهه‌ها و تقدیم در فرزند و داماد خود به خیل عظیم شهیدان، افتخاری بود که مدال آن بر سینه دردمند این پیر جبهه‌ها و منادی شعار: «ماشاء‌الله حزب‌الله» می‌درخشد.

شکلات، گلاب‌پاش، چفیه، سربند و اسلحه با ماشین همیشه مجهز به بلند‌گو و پخش صدای حاج صادق آهنگران و نواهای عملیات، تنها یادگارانی بوده که در سه دهه گذشته هرگز از او جدا نشدند.

 اباصلت بیات روایت می‌کند: حاج ذبیح‌الله وقتی داشت میان رزمنده‌ها شکلات پخش می‌کرد، خبر شهادت فرزندش را شنید اما بدون اینکه تغییری در رفتار و چهر‌ه‌اش پیدا شود، گفت «عیب ندارد، اینها همه پسران من هستند».

 به گزارش فارس ، حاج «ذبیح‌‌الله بخشی» از دوران کودکی زندگی پرماجرایی داشت. پیوستن به آیت‌الله کاشانی و گروه نواب صفوی در کودتای آمریکایی 28 مرداد، مبارزه با رژیم طاغوت و حضورش در هشت سال دفاع مقدس و قربانی شدن فرزندانش در راه اسلام روایتی است از پرباری زندگی این پیرجبهه‌ها.
 
«اباصلت بیات» از عکاسان دفاع مقدس است که هزاران عکس از آن روزهای پر خاطره به یادگار گذاشته است، در آلبوم خاطراتش، تصویری از حاج بخشی دارد که در آن حاج ذبیح‌الله با شور و اشتیاق زاید الوصفی در میان حلقه‌ای از رزمندگان نشسته و در حال تقسیم شکلات در میان آنهاست.
 
اباصلت بیات این عکس را اینگونه روایت می‌کند: حاجی بخشی یک خودروی تویوتا داشت که گاهی ما را به خط مقدم می‌برد. او به قدری رزمنده‌ها را دوست داشت که هرجا می‌رفت، تمام رزمنده‌ها به استقبالش می‌رفتند و حاجی نیز با آنها شوخی می‌کرد و روحیه می‌داد.
 
در منطقه عملیاتی «کربلای10» در پنجوین عراق، حاجی بخشی در حال شکلات ‌دادن به رزمندگان بود؛ همان لحظه به ایشان خبر شهادت پسرش را دادند؛ حاجی بخشی بدون اینکه دستش بلرزد یا تغییری در رفتار و چهره‌اش دیده شود، گفت «عیب ندارد، اینها همه پسران من هستند».
 
بعد از اینکه کار حاجی بخشی تمام شد، با حاجی همراه شدم تا پیکر فرزندش را از خط مقدم برگردانیم؛ فکر کنم علی فرزند کوچکشان به شهادت رسیده بود.

روحش شاد.


برچسب‌ها: حاج بخشی÷حاج ذبیح‌الله بخشی÷

   نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390  توسط مجنون الشهداء 



بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

خدایا! خدایا ! تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگه دار.

به خدا قسم من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت

می کشم تا وصیت نامه بنویسم .

حال سخنانم را برای خدا در چند جمله خلاصه می کنم .

خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسر مرا شهادت قرار بده .

خدایا ! همسر و فرزندانم را به تو می سپارم .

خدایا ! من در این دنیا چیزی ندارم و هرچه هست از آن توست .

پدر و مادر عزیزم ! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم .


عباس بابایی

22/4/1361 بیست و یکم رمضان


                                                   شهید عباس بابایی از تولد تا عروج در ادامه مطلب...
برچسب‌ها: شهید عباس بابایی÷شهید بابایی÷خلبان شهید عباس بابای

   نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء
اي شهيد!
  

 اي آنكه بر كرانه ازلي  و ابدي وجود بر نشسته اي

 دستي بر آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را

نيز از اين منجلاب بيرون كش .

سید شهیدان اهل قلم حاج سید مرتضی آوینی

   نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء

ماجرای "ارتفاعات انار" و یادی از شهید ابراهیم هادی

"ارتفاعات انار" واقع در منطقه ای،حد فاصل سر پل ذهاب وگیلان غرب (در استان کرمانشاه ، از مناطق غربی کشور و در مرز ایران و عراق) و از مناطق آزاد شده از چنگال بعثی های متجاوز در سال 60 ، طی عملیات "مطلع الفجر" است.

تمام تپه های موسوم به "ارتفاعات انار" آزاد شده بودند به جز یک تپه که قصد آزاد کردن آن فرماندهان را تا نزدیکی های اذان صبح بیدار نگه داشته بود.

اما این بار هم ابراهیم هادی (فرمانده جبهه میانی) که در جبهه ها با اذان های معجزه آسایش شناخته می شد ، بر روی سنگی در نزدیکی جبهه بعثی ها رفت و اذان صبح گفت. در هنگام اذان دادن بعثی ها به ابراهیم تیراندازی کردند و ...

دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد :

برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم . لذا دستور دادم کسی شلیک نکند . هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم : من می خواهم تسلیم ایرانی ها شوم . هرکس می خواهد ، با من بیاید . این افرادی هم که با من آمده اند دوستان هم عقیده من هستند . بقیه نیروهایم رفتند عقب. البته آن سربازی که به سمت مؤذن شلیک کرد را هم آوردم . اگر دستور بدهید او را می کشم . حالا خواهش می کنم بگو مؤذن زنده است یا نه؟!
مثل آدم های گیج و منگ به حرف های فرمانده عراقی گوش می کردم . هیچ حرفی نمی توانستم بزنم ، بعد از مدتی سکوت گفتم : آره زنده است . با هم از سنگر خارج شدیم . رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه می کرد. می گفت : من را ببخش ، من شلیک کردم . بعض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم . دیگر حواشم به عملیات و نیروه نبود. می خواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم . فرمانده عراقی من را صدا کرد و گفت : آن طرف را نگاه کن . یک گردان کماندویی و چندتانک قصد پیشروی از آنجا را دارند . بعد ادامه داد : سریعتر بروید و تپه را بگیرید.
من هم سریع چند نفر از بچه های اندرزگو را فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع ، پاکسازی منطقه انار کامل شد .  گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود.  روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلان غرب کم شد.
به هر حال عملیات مطلع الفجر به بسیاری از اهداف خود دست یافت . بسیاری از مناطق کشور عزیزمان آزاد شد. هرچند که سردارانی نظیر غلامعلی پیچک ، جمال تاجیک و حسن بالاش در این عملیات به دیدار یار شتافتند.
ابراهیم چند  روز بعد، پس از بهبودی کامل دوباره به گروه ملحق شد. همان روز اعلام شد : در عملیات مطلع الفجر که با رمز مقدس یا مهدی (عج) ادرکنی انجام شد . بیش از چهارده گردان نیروی مخصوص ارتش عراق از بین رفت . نزدیک به دو هزار گشته و مجروح و دویست  اسیر از جمله تلفات عراق بودو . همچنین دو فروند هواپیمای دشمن با اجرای اتش خوب بچه ها سقوط کرد.
***
از ماجرای مطلع الفجر پنج سال گذشت . درزمستان شصت و پنج درگیر عملیات کربلای پنج در شلمچه بودیم . قسمتی از کار هماهنگی لشگرها و اطلاعات عملیات ما بود.
برای هماهنگی و توجیه بچه های لشگر بدر به مقر آنها رفتم . قرار بود که گردان های این لشگر که همگی از بچه های عرب زبان و عراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله بعدی عملیات اعزام شوند.
پس از صحبت با فرماندهان لشگر و فرماندهان گردان ها ، هماهنگی های لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم . از دور یکی از بچه های لشگر بدر را دیدم . به من خیره شد و جلو می آمد.
آماده حرکت بودم که آن بسیجی جلوتر آمد و سلام کرد . جواب سلام را دادم و بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت :
شما در گیلان غرب نبودید؟!
با تعجب گفتم : بله ، فکر کردم از بچه های همان منطقه است .
بعد گفت : مطلع الفجر یادتان هست ، ارتفاعات انار ، تپه آخر!
کمی فکر کردم و گفتم : خب! ؟ گفت: هجده عراقی که اسیر شدند ، یادتان هست ؟!
با تعجب گفتم : بله ، شما؟! با خوشحالی جواب داد : من یکی از آنها هستم !!
گفت : همه ما هجده نفر در این گردان هستیم . ما با ضمانت آیت الله حکیم آزاد شدیم . ایشان ما را کامل می شناخت . قرار شد بیاییم جبهه و با بعثی ها بجنگیم !
خیلی برای من عجیب بود . گفتم : بارک الله ، فرمانده شما کجاست؟!
گفت : او هم درهمین گردان مسئولیت دارد. الان داریم حرکت می کنیم به سمت خط مقدم .
همین طور که اسامی بچه ها را می نوشت سوال کرد : اسم مؤذن شما چی بود؟!
جواب دادم : ابراهیم ، ابراهیم هادی .
گفت : همه ما این مدت به دنبال مشخصاتش بودیم . از فرماندهان خودمان خواستیم حتماً او را پید کنند. خیلی دوست داریم یکبار دیگر  آن مرد خدا را ببینیم .
ساکت شدم . بغض گلویم را گرفته بود. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد . گفتم : انشاء الله توی بهشت همدیگر را می بینید ! خیلی حالش گرفته  شد. اسامی را نوشت و به هم اسم گردان به من داد. من هم سریع خداحافظی کردم و حرکت کردم . این برخورد غیرمنتظره خیلی برایم جالب بود.
تا اینکه در اسفندماه شصت و پنج ، عملیات به پایان رسید . بسیاری از نیروها به مرخصی رفتند. یک روز داخل وسایلم کاغذی را که اسیر عراقی یا همان بسیجی لشگر بدر نوشته بود پیدا کردم.
رفتم سراغ بچه های بدر . از یکی از مسئولین لشگر سراغ گردانی را گرفتم که روی کاغذ نوشته بود. آن مسئول جواب داد : این گردان منحل شده . گفتم : می خواهم بچه هایش را ببینم .
فرمانده ادامه داد : گردانی که حرفش را می زنی به همراه فرمانده لشگر ، جلوی یکی از پاتک های سنگین عراق در شلمچه مقاومت میکند. تلفات سنگینی را هم از عراقی ها می گیرد ولی عقب نشینی نمی کند. بعد چند لحظه سکوت کرد و  ادامه داد: کسی از آن گردان زنده بر نگشت !
گفتم : این هجده نفر جزء اسرای عراقی بودند. اسامی آنها اینجاست . من آمده بودم که آنها را ببینم .
جلو آمد . اسامی را ازمن گرفت و به شخص دیگری داد. چند دقیقه بعد آن شخص برگشت و گفت : همه این افرادجز شهداء هستند!
دیگر هیچ حرفی نداشتم . همینطور نشسته بودم و فکر می کردم . با خودم گفتم : ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد . یک عملیات پیروز شد . هجده نفر مثل حرّ از قعر جهنم به بهشت رفتند. بعد به یاد حرفم به آن رزمنده عراقی افتادم:
انشاء الله دربهشت همدیگر را می بینید . بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. بعد خداحافظی کردم و آمدم بیرون . من شک نداشتم ابراهیم می دانست کجا باید اذان بگوید ، تا دل دشمن را به لرزه در آورد. و آنهایی را که هنوز ایمان در قلبشان باقی مانده هدایت کند !


برچسب‌ها: شهید ابراهیم هادی÷اذان شهید ابراهیم هادی÷معجزه اذا

   نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط مجنون الشهداء 



خاطرات جبهه ها یادش به خیر ... ای بسیجی ها خدا یادش بخیر

در سرم دیگر نباشد شور خون ... یاوران سر جدا یادش بخیر     

 عهد ما بین خدا و ما شکست ... عهدهای با وفا یادش بخیر

  اشک من دیگر ندارد آبرو ... اعتبار ناله ها یادش بخیر

سینه ام یا رب نمی سوزد چرا ... لذت سوز و دعا یادش بخیر

جبهه لبخندش  میان اشک بود ... خنده های بچه ها یادش بخیر 

صوت زیبای اذان بچه ها ... رفته آن حال و هوا یادش بخیر

در بیابان روی خاک قبر ها ... ذاکرین خوش صدا یادش بخیر

چادر پاره ز ترکش ها چه شد ... خانه آل عبا یادش بخیر

صبح حمله دور قبر هر شهید ... یاد خاک مجتبی یادش بخیر

دست زهرا(س) دست عباس(ع) و علی(ع) ... می گرفت دست مرا یادش بخیر

از شلمچه بوی خون می شد بلند ... دومین کرب و بلا یادش بخیر

بوی فکه بوی نهر علقمه ... دشت عباس آن سرا یادش بخیر

نور اخلاص و عمل را داشتیم ... رمز و راز آن بقا یادش بخیر

رد اشکم می نوشت بر گونه ام ... یا ابا صالح(عج) بیا یادش بخیر

صاحبم بر روی سربندم نوشت ... می شوم آخر فدا یادش بخیر

شد نصیبم خون دلها جای خون ... شور و حال این گدا یادش بخیر

   نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)

 

السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ‏عَلَيْكَ مِنِّي سَلاَمُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُوَ لاَ جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ (لِزِيَارَتِكَ)السَّلاَمُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (وَ عَلَى أَوْلاَدِ الْحُسَيْنِ ) وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ

 


   نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء
تو گردان شایعه شد نماز نمی خونه!گفتن:«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»باور نکردم و گفتم:
«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست
 و چهار ساعت نگهبان شدیم. با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین،
در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...لبخندی و گفت: یادم می دی نماز خوندن رو!ـ بلد نیستی!؟- نه، تا حالا نخوندم!همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند
و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم هنوز مسافتی
دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.


آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید
 و چشمش به آسمان یکی شد....

   نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390  توسط مجنون الشهداء 



 به گزارش فارس، یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است:

 چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و

مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.

 اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها

شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر

یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.

 خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در

کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده

است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و

گوشتی مانده بود.

 
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه

بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک

کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده

بود «حسین جانم».
نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع »

   نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: اهل بیت عصمت و طهارت(س)


السلام  علیک یا ابا عبد الله

 سلام بر حسین! 

سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا

 سلام بر حسین! 

نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید،

 سلام بر حسین! 

عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.

 سلام بر حسین! 

که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.

 سلام بر حسین! 

سالار همه ناشران عقیده و جهاد

 سلام بر حسین! 

 سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.

سلام بر سرزمین کربلاسلام بر سرزمین نینوا

فرا رسیدن ماه محرم،

ماه آمیختن خون و  عشق


   نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390  توسط مجنون الشهداء 



موضوع: شهداء

در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20  ليتري آب در دستان استخواني‌اش بود. يكي از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولي دبه‌ ديگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كرديم، با وجود اين‌كه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجي سقا مي‌گذشت، آب آن دبه بسيار گوارا و خنك بود.


   نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390  توسط مجنون الشهداء 



در بهار آزادی     جای شهداء خالی

سخنی از شهید : خیلی دوست داشتم که مادرم زنده بود

و در آن هوای آزاد سر قبرم  می آمد

ولی افسوس که چنین سعادتی نصیبم نشد.




   نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390  توسط مجنون الشهداء 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
 
 
 
نويسندگان